زمانی در گذشته های نه چندان دور ماشین ها قطعاتی مکانیکی بودند و با هماهنگی هم کارهایی را انجام می دادند که برای بشر انجام شان مشکل بود: از داس تا گاو-آهن و لکوموتیو. بعدها ماشین هایی اختراع شدند که کارکردشان نه برای بشر مشکل، که اساسا ورای دسترسِ نیروی جسمی و ذهنی او بود: بالون، هواپیما، ماهواره و کامپیوتر. ماشین ها زندگی بشر را روز-به-روز ساده تر و رفاه او را بیشتر کرده اند؛ اما روز-به-روز در پیچیدگی بیشتری فرو می روند و مرزهای انسانی را بیشتر در می نوردند. به نظر شما مرز انسان و ماشین کجاست؟ چرا ما یک ساعتِ مچی، یک اتوموبیل، یا یک گوشی موبایل را ماشین می دانیم؛ اما خودمان را نه؟ در واقع پرسش اصلی این است: مشخصات یک ماشین و یک انسان چیست؟
بگذارید قبل از پرداختن به سؤالِ قبلی، سؤالِ دیگری هم مطرح کنم: من دو دندانِ پر شده دارم که طبیعی نیستند. دوستِ من یک تکه پلاتین زیرِ پوست اش دارد که به جای استخوانِ شکسته اش عمل می کند و آقایی را می شناسم که قلب اش مصنوعی ست. این مسأله تا کجا می تواند ادامه یابد؟ اعضای مصنوعی در حالِ حاضر به کارآیی اعضای طبیعیِ بدنِ انسان نیستند، اما فرض کنید که با پیشرفتِ تکنولوژی انسان بتواند اعضای بدن اش را با اعضای مصنوعی کارآمدتر جایگزین کند. قلب، استخوان ها، ماهیچه ها، دستگاه گوارش، رگ ها و دستگاه عصبی جدید سرعت، دقت و استحکامِ بیشتری نسبت به اعضای فعلی دارند، در مقابلِ بیماری ها مقاوم اند، خسته نمی شوند، «کم مصرف» تر و به طور خلاصه کارآمدتر-اند. اما ما تا کجا یک انسان را با اعضای مصنوعی هنوز «انسان» می دانیم و سرشتِ انسانی و «شخصیت» فردی او آیا در ترکیب شیمیایی و فیزیکیِ این اعضاست؟



