روزی شیخِ ما از شهری همی گذشت. جمعی از اکابر و اصاغر طریقت آن حوالی، وی را بیافتند و با پایِ پیاده از پی اش روان گشتند و پروانه وار گرد شیخ حلقه زدند. پس به اصرار و الحاح خواستند تا آنان را پندی آموزد که در کار گیرند. شیخ بفرمود: «حقّ زبانِ بر شما آن است که او را در کام گیرید و -مگر به حکمِ ضرورت- دم مزنید و دایماً سکوت پیشه سازید» یکی از معاندان شیخ، که زیرک بود و شیشه خرده هایش بسیار (!)، از میانِ جمع عرض کرد: «پس چگونه است که شیخِ ما، خود این همه سخن گوید و نصیحتِ خود در کار نگیرد؟» و شیخنا فرمود: «این کلمات و حکایات، حقِّ گوشِ و روانِ شماست که ادا می کنم و به خاطرِ این انفاق بر شماست که همیشه وامدارِ زبانِ خویش ام» پس آن شخص از مریدانِ شیخ گشت و تا دمِ مرگ در رکابِ وی بود! (از کشکولِ حکیم آرمستوری)



