<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>

<channel>
	<title>وبلاگ گروهی دودردو &#187; روزهای بی خاطره</title>
	<atom:link href="http://wp.doxdo.net/author/entezar/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://wp.doxdo.net</link>
	<description>doxdo.net</description>
	<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 18:04:39 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>درباره کتاب صوتی ناتور دشت + نقدی بر کتاب‌های صوتی</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p1273</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p1273#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 13:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[كتاب و معرفی كتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://wp.doxdo.net/?p=1273</guid>
		<description><![CDATA[کتاب صوتی ناتور دشت رو همون موقع که تیکه تیکه می‌ذاشتن اینجا اصلاً گوش ندادم. من اعصاب اینو ندارم که شونصد روز منتظر یه چیز بمونم! ولی از حدود یکماه پیش که کل مجموعه‌شو یکجا روی یک سی‌دی هدیه گرفتم، شروع کردم به گوش دادن. حالا هر چند که هنوز همه‌ش تموم نشده ولی چند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="embed;" dir="rtl"><span style="Tahoma;" lang="FA">کتاب صوتی ناتور دشت رو همون موقع که تیکه تیکه می‌ذاشتن اینجا اصلاً گوش ندادم. من اعصاب اینو ندارم که شونصد روز منتظر یه چیز بمونم! ولی از حدود یکماه پیش که کل مجموعه‌شو یکجا روی یک سی‌دی هدیه گرفتم، شروع کردم به گوش دادن. حالا هر چند که هنوز همه‌ش تموم نشده ولی چند تا نکته به نظرم رسید که دوست دارم اینجا بگم:</span></p>
<p class="MsoNormal" style="embed;" dir="rtl"><span style="Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<ol style="0in;" type="1">
<li class="MsoNormal"><span style="Tahoma;" lang="FA">صدای <a href="../mandana">ماندانا</a> رو دوست داشتم. خیلی مسلط بود و بعضی جاها هم حسابی رفته بود تو قالب شخصیت‌های      مختلف و از زبون اونا خوب حرف می‌زد (اون لحن‌اش وقتی می‌گفت &#8220;اینو می‌دونستی؟&#8221;      (با تلفظ خاص می‌دونستی) آخرش بود خداییش! </span><span style="Tahoma;" dir="ltr">;))</span><span style="Tahoma;" lang="FA"><span> </span>). هر چند کارش      خالی از اشکال نبود و گاهی دوست داشتی جمله یه طور دیگه خونده می‌شد ولی در      مجموع ویژگی‌های صدا طوری بود که به صورت قابل قبولی آدمو می‌برد توی فضای      داستان.</span></li>
<li class="MsoNormal"><span style="Tahoma;" lang="FA">اگه در مورد خود کتاب چیزی بخوام بگم باید بگم      که ترجمه محمد نجفی محشر بود! آشنایی مترجم با زبان محاوره‌ایِ امروز و تطبیق      اون با فرهنگ و رفتار آمریکایی واقعاً تحسین برانگیز بود.</span></li>
<li class="MsoNormal"><span style="Tahoma;" lang="FA">گوش دادن به کتاب‌های صوتی به نظر من یه اشکال      بزرگ داره و اون اینه که تجربه شخصی خوندن کتاب رو همانطوری که دلت می‌خواد ـ      و طبعاً لذت زیادی هم داره ـ ازت می‌گیره. به عبارت دیگه نوع خوندن راوی و      لحنی که انتخاب می‌کنه به تو تحمیل می‌شه و تو نمی‌تونی شخصیت‌ها رو با حرکات      و صدای دلخواه خودت تصور کنی. حتی اگه یه روزی خودت شروع کنی به خوندن کتاب      باز اون صدایی که قبلاً کتاب رو برات خونده تو ذهنت تداعی می‌شه و تو نمی‌تونی      کتاب رو یه مدل دیگه بخونی. امتحان کن اگه باور نمی‌کنی!</span></li>
<li class="MsoNormal"><span style="Tahoma;"><span> </span><span lang="FA">من کاری ندارم به اینکه تهیه      فایل صوتی یک کتاب و پخش رایگان اون بدون اجازه نویسنده یا مترجم چقدر      اخلاقیه و یا اصلاً می‌تونه تأثیر آنچنانی روی فروش یک کتاب داشته باشه یا      نه. فقط یه پیشنهاد دارم و اون اینه که به جای خوندن کل یک کتاب، بخش‌هایی از      اون خونده بشه و باعث ایجاد نوعی هیجان بشه برای خریدن و خوندنِ شخصیِ کتاب. هر      چند شاید شعار گونه به نظر برسه ولی یه وقت دیدین همین ترفند کارگر افتاد و      آمار کتاب خونی‌مون از این وضع فجیع یه مقدار خارج شد! <span> </span></span></span></li>
</ol>
<p class="MsoNormal" style="embed;" dir="rtl"><span style="Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="embed;" dir="rtl"><span style="Tahoma;" lang="FA">با همه این چیزایی که گفتم ولی باز هم باید اعتراف کنم که آدم قصه شنیدن رو دوست داره. حتی منی که خوندن رو ترجیح می‌دم به گوش دادن، باز هم گاهی دوست دارم قصه رو بشنوم نه بخونم! به هر حال قصه‌گویی ،با یه کم اغراق، قدمتی به اندازه تاریخ بشر داره و نمیشه انتظار داشت قصه‌گویی (به معنای واقعیِ گفتن)، از ادبیات حذف بشه. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="embed;" dir="rtl"><span style="Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="embed;" dir="rtl"><span style="Tahoma;" lang="FA">ما که فعلاً داریم حال می‌کنیم با هولدن کالفیلدِ دوست داشتنی </span><span style="Tahoma;" dir="ltr"> <img src='http://wp.doxdo.net/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p1273/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p1166</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p1166#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Nov 2007 06:33:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://wp.doxdo.net/entezar/p1166/</guid>
		<description><![CDATA[یک لحظه چشم­هایتان را ببندید و به مرگ خودتان فکر کنید. نه! به اینکه بعد از مرگ چه اتفاقهایی ممکن است برایتان بیفتد و احتمالاً نکیر و منکر و عذاب و فشار قبر و اینها اصلاً فکر نکنید. فقط به این فکر کنید که یک روحِ رها هستید که می­تواند همه جا برود و همه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">یک لحظه چشم­هایتان را ببندید و به مرگ خودتان فکر کنید. نه! به اینکه بعد از مرگ چه اتفاقهایی ممکن است برایتان بیفتد و احتمالاً نکیر و منکر و عذاب و فشار قبر و اینها اصلاً فکر نکنید. فقط به این فکر کنید که یک روحِ رها هستید که می­تواند همه جا برود و همه را ببیند.</p>
<p dir="rtl">اول پدر و مادر و خواهران و برادران و در صورت وجود، همسر و فرزندان خود را می­بینید. ضجه و زاری می­زنند. حالشان خیلی بد است. به مرزهای جنون نزدیکند. مادرتان که اصلاً طاقت به هوش ماندن را ندارد. اوضاع خیلی خراب است. بغض می کنید. دیگر تحمل دیدن این صحنه­ها را ندارید.</p>
<p dir="rtl">حالا نوبت دوستان است. وقتی خبر را می­شنوند از درد فریاد می­کشند. ناگهان همه خاطراتِ با هم بودن­هایتان برایشان تداعی می­شود. اشک نمی­تواند پاسخگوی دلتنگی­شان شود. این خبر تلخ را باور ندارند. بغض حالا دیگر گلویتان را بدجوری می­فشارد.</p>
<p dir="rtl">محل کارتان را می­بینید. یک نفر تلفنی خبر را به همکارانتان می­گوید. کسی که با تلفن حرف می­زند ناگهان ساکت می­شود. گوشی از دستش می­افتد و اشک است که بی­اختیار سرازیر می­شود. طولی نمی­کشد که همه می­فهمند. همه بهت زده­اند و نمی­دانند باید چه بکنند. حالا دیگر به وضوح دارید گریه می کنید!</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">گاه می­­اندیشم</p>
<p dir="rtl">خبر مرگ مرا با تو چه کس می­گوید</p>
<p dir="rtl">آن زمان که خبر مرگ مرا</p>
<p dir="rtl">از کسی می­شنوی، روی تو را</p>
<p dir="rtl">کاشکی می دیدم.</p>
<p dir="rtl">شانه بالا زدنت را</p>
<p dir="rtl">_ بی­قید _</p>
<p dir="rtl">و تکان دادن دستت که،</p>
<p dir="rtl">_ مهم نیست زیاد _</p>
<p dir="rtl">و تکان دادن سر را که،</p>
<p dir="rtl">_ عجیب! عاقبت مرد؟</p>
<p dir="rtl">_ افسوس!</p>
<p dir="rtl">کاشکی می­دیدم.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">نمی­توانم بگویم تجربه خنده­داری بود. چون واقعاً گریه کردم. فقط نمی­دانم چرا فکر کردم همه ناراحت می­شوند! هر چه بود این فکر، می­دانم که ناشی از خودشیفتگی نبود. شما هم اگر دوست دارید کمی به این موضوع فکر کنید. ببینم تجربه مشترکی کسب می کنیم یا نه!</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p1166/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تنهایی</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p1148</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p1148#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 31 Oct 2007 15:08:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://wp.doxdo.net/entezar/p1148/</guid>
		<description><![CDATA[تنهایی، تنهایی، تفکر؛ تنهایی، تنهایی، تعمق؛ تنهایی، تنهایی، بن بست؛ تنهایی، تنهایی، انزجار؛ تنهایی، تنهایی، بی‌حوصلگی؛ تنهایی، تنهایی، پوچی&#8230;
 
پ.ن: هوای رابطه تاریک است!
 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تنهایی، تنهایی، تفکر؛ تنهایی، تنهایی، تعمق؛ تنهایی، تنهایی، بن بست؛ تنهایی، تنهایی، انزجار؛ تنهایی، تنهایی، بی‌حوصلگی؛ تنهایی، تنهایی، پوچی&#8230;</p>
<p> </p>
<p>پ.ن: هوای رابطه تاریک است!</p>
<p> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p1148/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یک پیشنهاد</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p1135</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p1135#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Oct 2007 12:17:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[اينترنت]]></category>

		<category><![CDATA[وبلاگنویسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://wp.doxdo.net/entezar/p1135/</guid>
		<description><![CDATA[دوباره چند وقتی است که وبلاگستان به طرز فجیعی دچار رکود شده است! درست است که هزار و یک عامل گوناگون مثل تعطیلات، ماه رمضان، افتضاح بودن اینترنت دایل آپ، فیلترینگ گسترده و &#8230; در بروز این رکود مؤثر هستند ولی اگر نیک بنگریم می بینیم که این رکود های هر از چند گاهیِ وبلاگستان، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوباره چند وقتی است که وبلاگستان به طرز فجیعی دچار رکود شده است! درست است که هزار و یک عامل گوناگون مثل تعطیلات، ماه رمضان، افتضاح بودن اینترنت دایل آپ، فیلترینگ گسترده و &#8230; در بروز این رکود مؤثر هستند ولی اگر نیک بنگریم می بینیم که این رکود های هر از چند گاهیِ وبلاگستان، با خراب شدن های پی در پیِ بلاگ رولینگِ لعنتی هم چندان بی ارتباط نیست! تعارف که نداریم! بیشتر ما می نویسیم که خوانده شویم و به همین خاطر هم هست که دوست داریم به روز شدنمان را به اطلاع دیگران برسانیم.</p>
<p>ظاهراً روشهای مختلفی برای این اطلاع رسانی وجود دارد. من نمی دانم چرا و از کِی استفاده از بلاگ رولینگ در وبلاگستان این همه فراگیر شد ولی آنچه واضح است هنوز هیچ سیستم دیگری نتوانسته جای آن را در بین وبلاگ نویسان بگیرد. روشی که خیلی از بزرگان و دانشمندان پیشنهاد کردند، فید خوانی بود که هنوز که هنوز است نتوانسته جایگزین مناسبی برای بلاگ رولینگ باشد. من فکر می کنم که یک دلیلش، شخصی بودن آن و عدم به اشتراک گذاشتن مطالب وبلاگ هایی که می خوانیم با دیگران، است.</p>
<p>امروز در <a href="http://mohamadi.wordpress.com/">آی تی بلاگ</a> این مطلب را دیدم: <a href="http://mohamadi.wordpress.com/2007/10/10/21ping-servises/">۲۰+۱ سرویس مالتی پینگ برای وبلاگ نویسان</a>. به نظرم آمد که خب وقتی اینهمه سرویسهای دیگر وجود دارد، چرا ما گیر داده ایم به این بلاگ رولینگِ دیوانه با این همه ادا و اطوارهایش!</p>
<p>و اما پیشنهاد من: از آنجایی که من هیچ تخصصی در زمینه آی تی ندارم، نمی دانم این پیشنهاد تا چه حد قابل اجراست. ولی خب عنوان کردنش که ضرری ندارد. من پیشنهاد می کنم که در یک حرکت انتحاری و با همکاری همه متخصصان و وبلاگ نویسان، همه مان لیست لینکهایمان را از بلاگ رولینگ به یکی از این سرویسها که فکر می کنید از بقیه بهتر است، منتقل کنیم. ولی همه یا دست کم بیشترمان به یک سرویس مشترک برویم. اینطوری هم از شر بلاگ رولینگ خلاص می شویم و هم شاید وبلاگستان از این رکود خارج شود. جداً من نمی دانم این پیشنهاد مسخره است یا نه. از دوستان خوب متخصص مثل <a href="http://robo.wordpress.com/">جناب روبوی عزیز</a> و <a href="http://www.moniri.com/">جناب منیری عزیز</a> و سایر دوستان، خواهش می کنم که نظراتشان را در مورد امکان پذیر بودن چنین کاری ارائه کرده و راهنمایی بفرمایند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p1135/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بی پرده!</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p1128</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p1128#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Oct 2007 18:05:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://wp.doxdo.net/entezar/p1128/</guid>
		<description><![CDATA[آدم ها هم تاریخ مصرف دارند. وقتی تاریخشان می گذرد باید بی درنگ انداختشان دور! اما و اگر ندارد. کوچکترین درنگی برابر است با مریضی. هزینه آن را می پذیرید؟!
 
 
پ.ن: نمی توانید مرا متهم کنید. همه شما خودتان متهم ردیف اولید!
 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آدم ها هم تاریخ مصرف دارند. وقتی تاریخشان می گذرد باید بی درنگ انداختشان دور! اما و اگر ندارد. کوچکترین درنگی برابر است با مریضی. هزینه آن را می پذیرید؟!</p>
<p> </p>
<p> </p>
<p><strong>پ.ن:</strong> نمی توانید مرا متهم کنید. همه شما خودتان متهم ردیف اولید!</p>
<p> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p1128/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>جاودانه ها</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p1118</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p1118#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Sep 2007 17:40:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[كتاب و معرفی كتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://wp.doxdo.net/entezar/p1118/</guid>
		<description><![CDATA[اگر می خواهید مجموعه نسبتاً کاملی از ترانه ها و تصنیف های خاطره انگیز داشته باشید، حتماً دو جلد کتابی را که مسعود زرگر با عنوان &#8221; جاودانه ها &#8221; گرد آوری کرده است، تهیه بفرمایید. این کتاب حاوی بسیاری از ترانه های قدیمی است که توسط خواننده های شهیر آن زمان اجرا شده اند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://wp.doxdo.net/wp-content/uploads/2007/09/javdaneha.jpg" align="left"/>اگر می خواهید مجموعه نسبتاً کاملی از ترانه ها و تصنیف های خاطره انگیز داشته باشید، حتماً دو جلد کتابی را که مسعود زرگر با عنوان &#8221; جاودانه ها &#8221; گرد آوری کرده است، تهیه بفرمایید. این کتاب حاوی بسیاری از ترانه های قدیمی است که توسط خواننده های شهیر آن زمان اجرا شده اند و در یادها و خاطره ها ماندگار و جاودان شده اند. در فهرست، اسامی نام آشنایی مثل غلامحسین بنان، محمد نوری،  گلپا، پروین، سیما بینا، سیمین غانم، پریسا، حبیب و &#8230; دیده می شود. جلد اول شامل پانصد و جلد دوم شامل ششصد ترانه و تصنیف خاطره انگیز به انضمام سرود ها، ترانه های محلی و لالایی ها می باشد. </p>
<p>ناشر: انتشارات آتنا، قیمت: جلد اول ۴۹۰۰ و جلد دوم ۵۹۰۰ تومان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p1118/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>I am a blackboard!</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p1116</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p1116#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 Sep 2007 11:41:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://wp.doxdo.net/entezar/p1116/</guid>
		<description><![CDATA[آقا همه سخنرانی احمدی نژاد توی دانشگاه کلمبیا یه طرف اون one  دقیقه گفتنش هم یه طرف دیگه! ;))
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقا همه سخنرانی احمدی نژاد توی دانشگاه کلمبیا یه طرف اون one  دقیقه گفتنش هم یه طرف دیگه! ;))</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p1116/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نکته روز!</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p1113</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p1113#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Sep 2007 01:10:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://wp.doxdo.net/entezar/p1113/</guid>
		<description><![CDATA[یکی از دوستان به شدت معتقد است که وقتی مردان ازدواج می کنند، اخلاقشان بد می شود! از هر نظر البته! ولی خوب یک نکته مبهم اینجا وجود دارد! این ناشی از کم ظرفیتی مردان است یا ناشی از فتنه گری زنان؟!!!    ;))
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از دوستان به شدت معتقد است که وقتی مردان ازدواج می کنند، اخلاقشان بد می شود! از هر نظر البته! ولی خوب یک نکته مبهم اینجا وجود دارد! این ناشی از کم ظرفیتی مردان است یا ناشی از فتنه گری زنان؟!!!    ;))</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p1113/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>این مهر مهربان</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p1106</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p1106#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 23 Sep 2007 06:03:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://wp.doxdo.net/entezar/p1106/</guid>
		<description><![CDATA[هر چقدر هم از ما گذشته باشد، هر چقدر هم که نسبت به آن بی تفاوت باشیم، باز هم یک چیزی از آن عمق خاطراتمان تلنگر می زند که فردا اول مهر است. همان اول مهری که در بهترین دوران زندگیمان شاید هیچ دلِ خوشی از آن نداشتیم! مِهر، مُهر پایانی بود بر تعطیلات تابستانی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هر چقدر هم از ما گذشته باشد، هر چقدر هم که نسبت به آن بی تفاوت باشیم، باز هم یک چیزی از آن عمق خاطراتمان تلنگر می زند که فردا اول مهر است. همان اول مهری که در بهترین دوران زندگیمان شاید هیچ دلِ خوشی از آن نداشتیم! مِهر، مُهر پایانی بود بر تعطیلات تابستانی طولانی ای که بی خیال و آسوده، بی دغدغه و سر خوش می گذشت. با دلخوری راهی مدرسه می شدیم ولی تا وارد مدرسه می شدیم و بچه ها را دوباره می دیدیم، همه دلخوریهایمان را فراموش می کردیم و دیری نمی پایید که قهقهه های سرخوشانه مان فضای مدرسه را پر می کرد. خیلی طول نمی کشید که تابستان را فراموش می کردیم و مدرسه می شد عادت زندگیمان.</p>
<p>وای که چقدر دور شده اند این خاطرات! هرگز هیچ چیز جای مدرسه را برایم پر نکرد. نه حتی کلاسهای دانشگاه. چقدر زود گذشت. چقدر زود بزرگ شدیم. چرا بزرگ شدیم اما دل هایمان روز به روز کوچکتر شد؟! بزرگ شدن را دوست ندارم. دلم نیمکت های چوبی مدرسه را می خواهد &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p1106/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>حجاب، چرایی و چگونگی</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p1025</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p1025#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 May 2007 20:13:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[حجاب - اردبیبهشت 86]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.doxdo.net/entezar/p1025/</guid>
		<description><![CDATA[ قبل از هر چیز باید بگویم که این مطلب لاجرم کمی طولانی است. من ترجیح دادم که آن را به سه قسمت تقسیم کنم. در ضمن از همین ابتدا باید عرض کنم مخاطبین من، حداقل در دو قسمت اول و دوم، همه نیستند. روی سخن من با کسانی است که اسلام را پذیرفته و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> قبل از هر چیز باید بگویم که این مطلب لاجرم کمی طولانی است. من ترجیح دادم که آن را به سه قسمت تقسیم کنم. در ضمن از همین ابتدا باید عرض کنم مخاطبین من، حداقل در دو قسمت اول و دوم، همه نیستند. روی سخن من با کسانی است که اسلام را پذیرفته و به احکام آن التزام عملی دارند.</p>
<p> <b>دین</b>
</p>
<p> متأسفانه اگر نگویم همه ولی اکثریت ما دینمان را به صورت موروثی کسب کرده ایم. یعنی بدون هیچ نوع شناخت و مطالعه و یا حتی انتخابی. این امر سبب شده که خیلی از مسایل و حتی اصل قضیه برایمان به صورت علامت سؤال باقی بماند و به همین علت یا پیروان کور و بی چون و چراییم و برداشت دیگرانی را که نمی شناسیم می پذیریم یا کلاً منکر همه چیز می شویم.</p>
<p> بگذارید فرض کنیم کسانی هستیم که آنقدر بالغ و عاقل شده ایم که خودمان تصمیم گرفته ایم دین داشته باشیم یا نه. اگر به عنوان کسی که خودش دین را انتخاب کرده، اسلام را پذیرفته باشیم، یعنی یک راه و روش ویژه و مشخص را برگزیده ایم چرا که ادیان مختلف، به ویژه ادیان الهی، علاوه بر اصولی که دارند، برنامه و روشی خاص برای زندگی انسان ها نیز ارائه می دهند. حال من به عنوان کسی که این روش و مسلک را انتخاب کرده ام، ناگزیر از اجرای برنامه ای هستم که آن را پذیرفته ام ( دقت کنید که در اینجا منظور انتخاب آگاهانه است با تمام شرایط و محدودیتهای آن و نه صرفاً یک تقلید کورکورانه ). بنابراین من دست به انجام کارها و اعمالی می زنم که شاید برای دیگرانی که در دین من نیستند، عجیب و حتی خنده دار باشد! در نتیجه این دین است که بسیاری از رفتارهای ما را توجیه می کند و به آنها شکل و جهت می دهد.</p>
<p> به عنوان مثال از نظر دیگران رفتار فرد مسلمانی که روزی هفده رکعت نماز می خواند، آن هم به شیوه ای خاص، یا مثلاً ۳۰ روز در سال روزه می گیرد یا لب به مواد سکر آور نمی زند یا بعضی خوراکیها را نمی خورد، هیچ معنی و توجیهی ندارد مگر اینکه دین را چاشنی آن کنند! پس بدون شک پذیرش یک دین به عنوان برنامه زندگی، محدودیتهای فراوانی را برای یک فرد ایجاد می کند. بنابراین بسیار مهم است که ما شخصاً انتخاب کننده باشیم و ببینیم آیا می پذیریم قسمتی از آزادیهایمان را که البته بیشتر جنبه حیوانی دارند ( و شاید اصلاً بد هم نباشند ) از دست بدهیم یا نه! در ضمن این پذیرش باید همه جانبه باشد نه سلیقه ای. چرا که همه مبانی و روشهای دین به هم پیوسته اند و گسست یکی بقیه را نیز از بین می برد! مثلاً منِ مسلمان نمی توانم بگویم من نماز می خوانم ولی دروغ هم می گویم، غیبت هم می کنم!
</p>
<p><b>حجاب و کیفیت آن</b>
</p>
<p> اگر فرض کنیم مسلمانیم، ملاک عمل ما قرآن و عمل پیامبر اسلام است. همه کارهایی که مکلف به انجام آنها هستیم و موسومند به واجبات و همه کارهایی که از انجام آنها نهی شده ایم و اصطلاحاً محرمات هستند، مستقیماً از قرآن نشأت گرفته اند. می ماند کیفیت انجام آنها و اختلاف دقیقاً از همین جا ناشی می شود! بگذارید در مورد حجاب حرف بزنیم.</p>
<p> در قرآن در دو سوره مستقیماً به حجاب اشاره شده است. یکی سوره احزاب آیه ۵۹ و دیگری سوره نور آیه ۳۱/ آنچه مسلماً در این دو آیه مد نظر است، یک نوع پوشش خاص است و گرنه لباس پوشیدن که از مدتها قبل از اسلام وجود داشت! طبق ترجمه لفظ به لفظ، این پوشش باید طوری باشد که همه اندام مگر آن قسمتی را که قهراً آشکار می شود، بپوشاند و زینتهای زن را آشکار نسازد. بنابراین لباسهایی که حجم اندام را نشان می دهند، جزء این پوشش قرار نمی گیرند. در مورد لباس که قضیه تقریباً روشن است. در مورد مو هم دقت در این دو آیه لزوم وجود آن را برای یک فرد مسلمان ثابت می کند ولی اگر هم شک و شبهه ای باشد، رفتار پیامبر و زنان آن زمان ملاک عمل قرار می گیرد چرا که پیامبر مجری و متولی اجرای صحیح احکام بوده است. همانطوری که در مورد اکثر احکام عملی که کیفیت انجام آنها در قرآن نیامده است، حتی احکام روزمره مثل نماز خواندن، ملاک عمل قرار می گیرد. بنابراین هر پوششی که این منظور را محقق سازد، حجاب محسوب می شود. در نتیجه هرگز نمی توانیم بگوییم فقط چادر حجاب است، تازه اگر آن را بدعت ندانیم (!!!). رنگ نیز به هیچ عنوان محدودیت ندارد و حتی می دانیم که رنگ مشکی در اسلام ناپسند و مکروه است! آنچه مسلم است، حجاب داشتن به هیچ وجه کار راحتی نیست.
</p>
<p> ولی با توجه به دلایلی که ذکر شد، اگر من اسلام را به همان شیوه آگاهانه ای که گفتم، پذیرفته باشم، این را نیز باید بپذیرم. من نمی توانم بگویم همه کار انجام می دهم ولی حجاب را قبول ندارم چون کار سختی است! مگر نماز خواندن یا سی روز روزه گرفتن آسان است؟! پس چرا آنها را می پذیرم و این یکی را نه؟! علاوه بر همه این ها، فطرت انسان و کمال طلبی آن است. انسان کمال جو، چه مرد و چه زن، هرگز راضی نمی شود، به هیچ طریقی مورد استفاده ابزاری قرار گیرد چه رسد به اینکه وسیله اطفاء شهوت انسان نمایان حیوان صفت قرار گیرد.
</p>
<p> <b>حجاب حکومتی</b>
</p>
<p> همه آنچه ذکر شد، یک پیش شرط اساسی دارند. انتخاب و پذیرش دین اسلام با طیب خاطر و نه زور و اجبار. اگر من نخواهم مسلمان باشم، مسلماً نمی خواهم حجاب داشته باشم. اجبار حکومتها جز خراب کردن اصل قضیه و ایجاد نفرت و دین گریزی، هیچ نتیجه دیگری ندارد. همانطوری که دیدیم در این ۲۸ سال ضرب و زور هیچ نتیجه ای نداشت! اگر قانون است باید چارچوب داشته باشد و حدود آن روشن باشد. هر چند این قانون از پایه و اساس اشکال دارد. آیا انتظار دارید زنی که شخصیتش با برخوردهای ناروای مأموران حکومتی، خرد می شود، به حجاب گرایش پیدا کند؟! تارخ بارها شاهد اعمال زور حکومتها در زندگی افراد بوده است ولی آنچه روشن است این است که حتی اگر در مقطع کوتاهی موفق به کنترل جامعه شده، باز فشار توده ها و جنبش آنها، اوضاع را برگردانده است. میل عمومی، اگر هم درست نباشد، قدرتمند است. حیف که هیچ وقت از تاریخ درس نمی گیریم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p1025/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>زیر تیغ</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p212</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p212#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Oct 2006 15:49:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://doxdo.net/entezar/p212/</guid>
		<description><![CDATA[ مثل اینکه قراره بعد از مدتها یه سریال درست و حسابی از تلویزیون پخش بشه. البته مطمئن هم نیستم درست و حسابی باشه ها ولی تیزرشو که دیدم اینطور به نظر میومد چون بازیگرای مطرح سینما مثل پرویز پرستویی و فاطمه معتمد آریا ایفاگر نقشای اصلی ش هستن. کارگردان این فیلم که اسمش &#8221; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> مثل اینکه قراره بعد از مدتها یه سریال درست و حسابی از تلویزیون پخش بشه. البته مطمئن هم نیستم درست و حسابی باشه ها ولی تیزرشو که دیدم اینطور به نظر میومد چون بازیگرای مطرح سینما مثل پرویز پرستویی و فاطمه معتمد آریا ایفاگر نقشای اصلی ش هستن. کارگردان این فیلم که اسمش &#8221; زیر تیغ &#8221; هست، محمدرضا هنرمنده. حالا ببینیم قضاوت اولیه من چقدر درست از آب درمیاد. به زودی چهارشنبه ها شبکه اول سیما ساعت ۲۲/ </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p212/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>سلااااااااااااااااااام!</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/entezar/p19</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/entezar/p19#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Oct 2006 19:11:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزهای بی خاطره</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://doxdo.net/entezar/p19/</guid>
		<description><![CDATA[بابا ایول گروه دو در دو! کارقشنگی بود برای سالگرد دو در دو. فعلاً فقط اومدم تبریک بگم تا بعد که بیام و یه چیزایی بنویسم 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بابا ایول گروه دو در دو! کارقشنگی بود برای سالگرد دو در دو. فعلاً فقط اومدم تبریک بگم تا بعد که بیام و یه چیزایی بنویسم <img alt="Smiley" src="http://doxdo.net/wp/wp-content/plugins/xinha4wp/xinha_core/plugins/InsertSmiley/smileys/0002.gif" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/entezar/p19/feed</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
