فلاش بک: باران چه میبارید و چه نمیبارید! عصر چهارشنبه است و من مثل یک دنباله به پدر چسبیدهام. جلوی دوچرخه مینشینم و همراهش میشوم. چشم به راه یک کتاب فروشی، کافه، رستوران یا هر جای دیگری که پاتوق پدرم و دوستانش بود. عادت کردهام که هر وقت خواستم پیاده شوم پاهایم خواب بروند [...]
۲۰ مهر, ۱۳۸۵
نوشته: sahand-khanom در: عمومی
سرم را برمیگردانم و میبینم سرش را برگردانده و خیره نگاهم میکند. به چشمانش نگاه میکنم. مثل همیشه ساکت است. به صرافت میافتم چیزی بگویم. منتظر است و بی صدا گوش میکند. انگار آفریده شده که گوش دهد. خیره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطهمان خوب نیست. او که چیزی نمیگوید. من هم [...]
۱۹ مهر, ۱۳۸۵
نوشته: sahand-khanom در: جامعه
نمی دانم ، روزی ، ساعتی یا شاید ثانیه ای دلتان خواسته برای همان روز ، ساعت و ثانیه خاص تهی شوید؟ ، هوس کنید "سبُکی " به سراغتان بیاید؟ خواسته اید یکبار هم که شده از باورها ، قید و بندها ، داشته ها … همان ها که شالوده شخصیتتان را بنا نهاده اند [...]