<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>

<channel>
	<title>وبلاگ گروهی دودردو &#187; sahand-khanom</title>
	<atom:link href="http://wp.doxdo.net/author/sahand-khanom/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://wp.doxdo.net</link>
	<description>doxdo.net</description>
	<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 18:04:39 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>مچاله کنار خاطره</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/sahand-khanom/p206</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/sahand-khanom/p206#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Oct 2006 10:14:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sahand-khanom</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[سينما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://doxdo.net/sahand-khanom/p206/</guid>
		<description><![CDATA[

 فلاش بک: باران چه می‌بارید و چه نمی‌بارید! عصر چهارشنبه است و من مثل یک دنباله به پدر چسبیده‌ام. جلوی دوچرخه می‌نشینم و همراهش می‌شوم. چشم به راه یک کتاب فروشی، کافه، رستوران یا هر جای دیگری که پاتوق پدرم و دوستانش بود. عادت کرده‌ام که هر وقت خواستم پیاده شوم پاهایم خواب بروند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">
<div align="right">
<p> <u><b>فلاش بک:</b></u> باران چه می‌بارید و چه نمی‌بارید! عصر چهارشنبه است و من مثل یک دنباله به پدر چسبیده‌ام. جلوی دوچرخه می‌نشینم و همراهش می‌شوم. چشم به راه یک کتاب فروشی، کافه، رستوران یا هر جای دیگری که پاتوق پدرم و دوستانش بود. عادت کرده‌ام که هر وقت خواستم پیاده شوم پاهایم خواب بروند و هر وقت پاهایم خواب می‌روند آرزو می‌کنم کاش خودم هم دوچرخه داشتم. چند باری هم خواستم این آرزو را به واقعیت نزدیک کنم. ظهرها که پدرم می‌خوابید دوچرخه‌اش را به کوچه می‌بردم و سعی می‌کردم تا سوارش شوم و هر بار دوچرخه به زمین می‌خورد و میله ی رکابش کج می‌شد و به زنجیر گیر می‌کرد و من درمانده باید آنقدر با آجر به آن ضربه می زدم تا صاف شود. بعد دوچرخه را سر جایش می‌گذاشتم و خدا خدا می‌کردم که پدر از این سرقت کودکانه بویی نبرد. نه به خاطر کتک مفصلی که می‌خوردم &#8230; دیگر مرا همراهش به جلساتی که با دوستانش داشت نمی‌برد. آنجا، همه دور یک میز بزرگ می‌نشستند و من حرف‌های گنده‌ گنده‌شان را میشنیدم. نمی‌دانم که چه حسی در آن حرفها بود که آن‌همه شیطنت را چند ساعتی تعطیل می‌کرد و وقتی پدر مرا با خودش نمی‌برد آن‌همه گریه و زاری راه می‌انداختم. گریه گاهی وقت‌ها کار خوبی است. کاش حالا هم می‌توانستم مثل آن روز‌ها گریه کنم. باران می‌بارد. امن و آرام. مثل همه‌ی روزها و خاطرات کودکی و نوجوانی. اصلاً چرا آن روزها امنند؟ شاید اقتضای سن است و بی مسئولیتی. شایدهم حساب و کتاب نکردن است و روراست بودن.
  </p>
<p><b><u>امروز: </u></b>آسمان و سیاه و سفید است با ابرهای آشوب‌زده و با نم نم باران. نشسته‌ام وسط یک چاردیواری مشبک پر از کلمه. کلمه‌هایی که طی چهل و اندی سال جمعشان کرده‌ام. گاهی خودم کنار هم چیدمشان و گاهی هم چیده شده‌ها را خوانده‌ام و بایگانی کرده‌ام. حالا بعد از این همه سال، هر شب یکی‌شان یقه‌ام را می‌گیرد. من هم سکوت کرده‌ام. انگار یادشان رفته به خاطر خودشان بوده که ده سال آزگار آب خنک خورده‌ام و مثل یک پاکت پستی باطل شده، هزار و یک انگ بهم چسبانده‌اند&#8230; . بی خیال&#8230;
  </p>
<p><b><u>فلاش فوروارد: </u></b>هنوز آسمان سیاه و سفید است. آشوب زده نیست ولی سیاه و سفید است. چرا گذشته رنگی نیست؟ شاید به خاطر عکس‌های سیاه و سفیدی است که دروازه‌ی ورودم به گذشته است. شاید به خاطر صفحات سیاه و سفید کتاب‌هایی است که عشق‌های آن روزگارم را رقم زده‌اند. دلیل دیگری هم هست؟ شاید آن عکس‌ها، کتاب‌ها و خاطره‌ها شرم بیشتری داشتند و شاید من از نسل شرمگینی هستم. نم نم باران &#8230; . باران چهل و چند سالگی ریتم عاشقانه دارد. مثل آن باران‌هایی که هم هست - چون می‌بارد - و هم نمی‌بارد چون خیس نمی‌شوی&#8230; . زیر همین باران راه می‌روم، فکر می‌کنم و سکوت تلخم را می‌شکنم <b>می نویسم</b><b> </b>&#8230; و همه‌ی این‌ها یعنی هجوم بی لجام یادهای امن کودکی&#8230;
  </p>
<p><b>پ.ن:</b> حتی آسمان نیز گاهی منفجر میشود آن زمان، ستارگان ، بر زمین می ریزند زمین و همه ی ما را سنگسار می کنند شاید که این انفجار ،فردا باشد. &#8220;برتولت برشت &#8221;
  </p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/sahand-khanom/p206/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>خلوت</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/sahand-khanom/p153</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/sahand-khanom/p153#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Oct 2006 12:11:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sahand-khanom</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://doxdo.net/sahand-khanom/p153/</guid>
		<description><![CDATA[
سرم را برمی‌گردانم و می‌بینم سرش را برگردانده و خیره نگاهم می‌کند. به چشمانش نگاه می‌کنم. مثل همیشه ساکت است. به صرافت می‌افتم چیزی بگویم. منتظر است و بی صدا گوش می‌کند. انگار آفریده شده که گوش دهد. خیره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطه‌‌مان خوب نیست. او که چیزی نمی‌گوید. من هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>
سرم را برمی‌گردانم و می‌بینم سرش را برگردانده و خیره نگاهم می‌کند. به چشمانش نگاه می‌کنم. مثل همیشه ساکت است. به صرافت می‌افتم چیزی بگویم. منتظر است و بی صدا گوش می‌کند. انگار آفریده شده که گوش دهد. خیره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطه‌‌مان خوب نیست. او که چیزی نمی‌گوید. من هم سکوت می‌کنم. بگذار هر چه می‌خواهد وراندازم کند. </p>
<p>زمانی یکی بودیم. بی آن‌که چیزی گفته باشیم حرفهای هم را می‌شنیدیم. من می‌خندیدم او شاد می‌شد. یکی‌مان که غم داشت دیگری هم بغض می‌کرد. من بغض می‌کردم و او سراپا گوش می‌شد. حتی آلبر‌کامو را هم دوست داشت. وقتی می‌خواندمش کسی خوشش نمی‌آمد ولی او کیف می‌کرد. ترس‌هایمان. امید‌هایمان. این اواخر از همه هراسان بودیم به قولی زسیلی‌زن، ز سیلی‌خور، ز تصویر بر دیوار ترسان بودیم. </p>
<p>تا روزی که راه‌مان از هم جدا شد. این من بودم که عوض شدم. یک روز صبح بلند شدم. دیدم با او غریبه‌ام. خودش نمی‌داند. نمی‌داند که این‌طور نگاهم می‌کند. از چشمانش پیداست که اشتباهم گرفته. از همینش متنفرم. از این که فکر می‌کند مرا می‌شناسد از این که می‌توانم به آسانی فریبش دهم. از این‌که من بغض کنم و او بی خبر، لبخند تحویلم دهد. مثل دو غریبه به هم سلام می‌کنیم، بدون این‌که حتی به چشمان هم نگاه کنیم. مدت‌هاست که از درون هم بی‌خبریم. با آن‌که کنارش ایستاده‌ام، بینمان فرسنگ‌ها فاصله است. نگاهم را از نگاهش می‌گیرم و آهسته دور می‌شوم به سکوت معنی دارش می‌اندیشم و نگاه سوال پیچش که بنیان وجودم را ویرانه کنان می‌کاود. سنگینی نگاهی را از پشت سرم احساس می‌کنم دوباره رویم را بر می‌گردانم. همچنان خیره نگاه می‌کند. دست به چشمانش می‌کشم. تصویر خاک گرفته‌ی آینه، خیال آشنایی ندارد. </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/sahand-khanom/p153/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>این نقابهای لعنتی..</title>
		<link>http://wp.doxdo.net/sahand-khanom/p137</link>
		<comments>http://wp.doxdo.net/sahand-khanom/p137#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Oct 2006 17:06:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sahand-khanom</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://doxdo.net/sahand-khanom/p137/</guid>
		<description><![CDATA[نمی دانم ، روزی ، ساعتی یا شاید ثانیه ای دلتان خواسته برای همان روز ، ساعت و ثانیه خاص تهی شوید؟ ، هوس کنید &#34;سبُکی &#34; به سراغتان بیاید؟ خواسته اید یکبار هم که شده از باورها ، قید و بندها ، داشته ها &#8230; همان ها که شالوده شخصیتتان را بنا نهاده اند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">نمی دانم ، روزی ، ساعتی یا شاید ثانیه ای دلتان خواسته برای همان روز ، ساعت و ثانیه خاص تهی شوید؟ ، هوس کنید &quot;سبُکی &quot; به سراغتان بیاید؟ خواسته اید یکبار هم که شده از باورها ، قید و بندها ، داشته ها &#8230; همان ها که شالوده شخصیتتان را بنا نهاده اند ،خالی شوید ؟یک روز بی قید و بند ، یک لحظه بی اعتقاد &#8230; راستی اصلا شدنی ست؟</p>
<p align="right">  اگر شدنی ست &#8230; فکر می کنید اتفاقی می افتد؟ آب از آب تکان می خورد اگر خودمان نباشیم؟<br />
باز هم همان خود لعنتی ! همان که نمی دانم از کجا آمد چطور رشد کرد و ریشه دواند&#8230;هرچه هست کلافه ام کرده.اعتراف می کنم که کم آورده ام و دیگر حوصله اش را ندارم. ته مانده ی ناچیز غرورش دست و پایم را بسته است.</p>
<p align="right"> نمی گذارد فریاد بزنم که &quot;خلایق (دوستان محترم ) بازهم اشتباه کردم&quot; و نفس راحتی بکشم. اما&#8230;مطمئن نیستم نفس بعد از آن فریاد خیلی هم راحت باشد .شاید هم بر شکسته ترشدنم بیفزاید &#8230; معجون این ناکامی و آن فریاد فروخورده مجددا مشوشم کرده ست. همین است که میخواهم از شر خودم و هر آنچه در من است و از من ،حتی برای لحظه ای خلاص شوم.</p>
<p align="right"> همه ی آنچه را که سالهای سال در خودم پرورانده ام و بهایش را پرداخته ام، با فراغ بال دور بریزم و خودم بمانم و یک &quot; من خالی نوظهور &quot; .چه پیش می آید مهم نیست.اگر بازهم اشتباه نکرده باشم&#8230; فکر می کنم آن موقع ،کمتر فکر می کنم. یا اگر هم فکر کنم کمتر آزار می بینم . دیگر دنیایی نیست که خط خطی اش کنند.دیگر اعتقادی نیست که رویش پافشاری کنی . چه اهمیت دارد اگر راحتتر از آب خوردن دروغ بگوییم و بشنویم؟ اصلا مگر ایرادی دارد که گاهی بهم خیانت کنیم؟ (این یکی نه صرفا آن خیانتی ست که به جنس مخالف روا می شود )&#8230;</p>
<p align="right"> هر چقدر هم محاسباتت اشتباه از آب در آیند&#8230; مهم نیست. هر چقدر هم از این حذف و تکاندن ها انجام بدهی و به وضوح ببینی که فقط نامی که صدایش می زدی عوض شده و نه چیز دیگر&#8230;باز هم مهم نیست.حالا دیگر خود تهی شده ات ظرفیت پذیرش همه مساله ای را دارد و صدایش هم در نمی آید . با این تفاوت که کم کم او هم پر میشود &#8230; پر از همه آنچه سالها خون دل خوردی تا دچارش نشود.<br />
ترجیح می دهم که نوشتار گنگم را هرچه زودتر تمام کنم&#8230;  کاش خواننده دوست و آشنا نداشتیم&#8230;تا برای گفتن و نوشتن اینقدر دور باطل نمی زدم. آن وقت بی پرده تر می نوشتم&#8230;</p>
<p align="right">به جای اینکه بنویسم{ &quot;&#8230;&quot; عزیزم ، اجالتا تا وقتی لباسهایت بوی سیگار می دهند  آن نقاب دختر مثبتی ات را کنار بزن&#8230; شاید بی نقاب دوست داشتنی تر باشی&#8230;} ، همه این روزهایم را با آدمهایشان توصیف می کردم&#8230; آن موقع می شد نفس راحت کشید ؟ نه؟&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://wp.doxdo.net/sahand-khanom/p137/feed</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
