۲۷ اردیبهشت, ۱۳۸۶
نوشته: ماندانا در: شخصی| عمومی
دوستی لینکی به من نشان داد که بجز خود مطلب، از اینکه باعث شد به بعضی چیزها فکر کنم خوشحالم! یادداشتی از وبلاگ الیزه؛ چهار دسته رابطهی در عین حال آزار دهندهای که دل کندن ازشان سخت است را نام میبرد:
۱) رابطههای یک طرفه
۲) رابطههای بی حافظه
۳) رابطههای بی بکگراند
۴) رابطه های نامتجانس
بهتر است که [...]
۲۴ اردیبهشت, ۱۳۸۶
نوشته: کبریا در: شخصی
مشغول کاری هستی.
یک دفعه مکث می کنی.
بالا رو نگاه می کنی،
می گی: “خدایا…
(پشتت یخ می کنه،
از نوک پا تا فرق سرت مور مور می شه،
اشک تو چشات جمع می شه-
اما نمی ریزه.)
…شکرت!”
کیف می کنی.
[...]
شعر شیراز و قافیه پردازی به لهجه شیرازی بی اغراق در ید قدرت
هنرمند و دانشمند فرزانه بیژن سمندر بوده،هست و خواهد بود!
اگر چیزی به نام فرهنگ عامه و ادبیات عامه شیرازی امروز در دسترس علاقه مندان قرار میگیره،به مقدار زیادی به تصنیف اشعار مجموعه”شعر شیراز” توسط بیژن سمندر بر میگرده،به یاد لطف سخن [...]
۰۶ اردیبهشت, ۱۳۸۶
نوشته: کبریا در: شخصی
شانس منو!… با دژکوب در می زنه!
Comments Off
مسعود خان کمی دیر اومدی،البته منظورم از کمی ۱۵-۱۶ساله!،این اخراجیها شاید یک موقع یک خاطره بامزه از شوخ طبعیها و زندگی دوران جبهه بود،ولی ارزش فیلم شدنش رو بعد از این همه وقت از دست داده،الان موقع اونه که به سوالهای حال حاضر پیرامون اون همه کشت و کشتار و اون همه بازمونده [...]
خیلی جالبه که تو یک بازی بزرگ شرکت داشته باشی و تمام تلاش ممکن رو بکنی و در انتهای بازی متوجه بشی که بازی بر سر چیز دیگری بوده و بر خلاف تصورت تو اصلاً جزء برنده ها نیستی!،ساخت سیاست جهانی لایه های مختلفی داره و معمولاً هر کسی فقط میتونه [...]
ما یک روز همینطور که داشتیم طی طریق میکردیم و خیلی هم سرمان به زیر بود، یکهو چشممان خورد یه یک عدد اسکناس خوش آب و رنگ که روی زمین افتاده بود. داشتیم با خودمان کلنجار میرفتیم برش داریم یا نه، که تا به خودمان آمدیم دیدیم اسکناس مزبور در دستمان است و داریم فکر [...]
زندگی نوشیدن قهوه است
گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند.
بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس های ناشی [...]
۱۴ فروردین, ۱۳۸۶
نوشته: mohi در: شخصی
دنبالش هستم … در به در میگردم اما…
روزهای آخر اسفند بود که مفتخر به دیدار روی ماه اسکناس جدید شدم! اولین اسکناس ۵۰۰۰ تومانی یا به عبارتی ۵۰ هزار ریالی ایران در طول تاریخ! اولین چیزی که تو ذهنم تداعی شد پولهای ترکیه بود و برزیل، همیشه اسکناسهاشون پر از صفر بود، یک دونه یک یا دو یا پنج اون سمت چپ [...]
از اینکه مجبور شوید در دو هفته کسانی را که سالی یکبار میبینید دو بار بینید یکبار شما به خانه آنها میروید و یکبار هم آنها به خانه شما میآید.
ماچ اجباری کسی که تمایل به بوسیدن او را ندارید ولی طرف شما را به طرف صورتش میکشد.
[...]
۲۵ اسفند, ۱۳۸۵
نوشته: farshadonline در: شخصی
در این قسمت از ماجرا زندگی برای ادامه دادن کمی سخت شده است. چند روز دیگر ۲۴ ساله میشوم.مشکل این نیست. اصلا افسوس گذشته ها را نمی خورم. مشکل از انجایی است که دیگر خیلی از چیزها را میفهمم و یا باید بفهمم.یک احساس تنگ ومحدودی که اجازه بی قاعده رفتار کردن را به من [...]
بعد از ۱۱ سال به سینما رفتم.
چرا این همه سال سینما نرفتم؟ هیچ فیلمی برام اونقدر جذاب نبود که برای دیدنش به سینما برم و پول خرج کنم. مسلمه که در این مدت کم فیلم ندیده ام، چه از وی سی دی یا دی وی دی، یا تو اتوبوس یا [...]
ما هرچی که نشستیم و فکر کردیم؛ دیدیم نوشتن از فیلم و سینما برای کسی مثلِ ما که تعدادِ فیلمهایی که دیدهایم به تعدادِ انگشتانِ مرحوم چهاردست هم نمیرسد، برایِ خودش یک نوع آبروریزی و خود-کشیِ وبلاگیست؛ و درست به این می ماند که سرایدارِ محترمِ شرکتمان بخواهد مقالهای دربارهی نسبیتِ عام بنویسد. بنابر این [...]
۰۷ اسفند, ۱۳۸۵
نوشته: ماندانا در: جامعه| شخصی
تنهایی و دست در جیب، آرام، آرام خیابان را پائین میآیم. دانه های برف یکی، یکی به صورتم برخورد میکنند. گاهی شدیدتر، گاهی آهستهتر. ذوب شدنشان بعد از تماس با پوست لذت بخش است. بعضیها هم مقاومترند، شاید هم صورت من یخ زده. سعی میکنم سرم را بالاتر بگیرم و دهانم را باز [...]