روز۱۴ فبریه روز ولنتاین رو به همه عشاق تبریک می گم اما با یه خورده تاخیر، آخه منتظر روز ۲۹ بهمن بودم روز سِپندار مزگان یا روز محبت و دوستی ! ما هم همچین رسمی داشتیم قرن ها پیش که شاد ترین ملت دنیا بودیم پیرو همچین رسمی بودیم . روز [...]
روز۱۴ فبریه روز ولنتاین رو به همه عشاق تبریک می گم اما با یه خورده تاخیر، آخه منتظر روز ۲۹ بهمن بودم روز سِپندار مزگان یا روز محبت و دوستی ! ما هم همچین رسمی داشتیم قرن ها پیش که شاد ترین ملت دنیا بودیم پیرو همچین رسمی بودیم . روز [...]
زمین توبه نمیکند
باز هم
دوباره
ما را در خود
فرو خواهد بلعید
و
در کشاکش
یک روز سرد زمستانی
یا گرم تابستانی
هنگامی که
همه زجر میکشند
با سرعت
باز هم به دور خودش
و آن معشوقه اش
خواهد چر [...]
سال۷۲ تو حیاط خوابگاه دانشکده، دم دمای غروب صدای ساز می اومد و ما جوونهای اون روز که دیدن ساز و هنرمندی با ساز رو داشتیم فراموش میکردیم، با عجله خودمون رو به زمین چمن اون غروب دم کرده رسوندیم و جوون کم سن و سالی رو دیدیم که نمی شناختیم و بنا [...]
اگه شیراز بودی الان داشتیم حاضر می شدیم بیایم تولدت. امیدواریم همیشه خوشحال و راضی باشی و زندگی پر از زیبایی رو داشته باشی… **************************** پیمان عزیز تولدت مبارک *****************************
سی و پنج سال پیش همچین روزی، در شیراز زایشگاه شوشتری سر باسکول نادر با وزنی در حدود ۲کیلوگرم!! متولد شدم و به خاطر یکی دوهفته تعجیلی که در تولد داشتم اینقدر ریزه میزه بودم که لباسهای سیسمونی به دردم نخورد و موقتاً از لباس سایز عروسک برام استفاده کردند!
پر جنب و جوشی، شتابزدگی و [...]
باورم شده اگه به چیزای خوب فکر کنم،اونا از راه میرسن
باورم شده آینده رو میشه ساخت حتی با دستهای خالی ولی نه با کله خالی…
باورم شده که اونی که باید بیاد تا اینترنتو آزاد بذاره،خندیدنو رسمی کنه و رقصیدنو ارزش بدونه خودم هستم!!
باورم شده سناریو رو فقط برای تئاتر و سینما نمی نویسن، میشه [...]
خیلی به آدم بر میخوره وقتی یک نفر خیلی جدی تو صورتش نگاه کنه و بگه تو همیشه آرزو داشتی که من باشی.؟
باز امشب باشگاه مبارزه رو دیدم و اون صحنه جادویی اولین مواجه واقعی با تایلر.
و مثل دفعه اول عالی [...]
دیروز روز بدی بود،چون یک لحظه خودم رو جای پدر و مادرامون گذاشتم و دیدم انصافاً هر جوری که توجیه کنم باز بهشون سخت گذشته،شاید خیلی وقتها بزرگترهارو برای به دنیا آوردنمون محاکمه کردیم و شاید احساس بد زندگی کردن تو این دوره و زمونه رو پاشون نوشتیم ولی فقط وقتی خودمون سر جای [...]
امروز که دارم این چند خط را می نویسم در سرد ترین روز های زندگی خویشم منظورم سرمای ۲۴-همدان نیست چون سرمای منفی…درجه دانشگاه سرمای محیط را دلنشین و قابل پذیرش کرده است نمی دانم چگونه بنویسم ….؟!؟ خوشا به حال بچه های امیرکبیر که دفتر انجمنشان را خود نبستند ….خوشا به حال آن [...]
خودفروشی برای من هنوز مفهوم عام و بیتعریفی هست! گرچه بیشتر ممکنه کاری که یک روسپی انجام میده رو به ذهن متبادر کنه. گاهی به نظر من همهی اونهایی که در مقابل کاری که انجام میدن دستمزدی دریافت میکنن به نوعی خودفروش هستند. مثلا شما اگر بدن قوی دارید و بارکشی میکنید و درآمدتون از [...]
۰۲ دی, ۱۳۸۵
نوشته: پیمان در: شخصی| وبلاگنویسی
باز خدا پدر مهدی خان رو بیامرزه که نذاشت تا پایان وقت امروز بی دعوت بمونیم ،گرچه بعد از مهمونی دعوت شدم ولی اشکالی نداره همین که صدامو به گوش یکی از مهموناشون رسوندم خودش بد نیست….
نگفتنی ها رو نگفتند چون که رسم نیست این چیزارو بگیم! همیشه هم مثل یک سرکوفت یا عذاب وجدان [...]
می دونم که هیچ وقت این نوشته رو نمی خونی.مهم نیست می نویسم تا خودم یادم بمونه.می نویسم تا یه گوشه توی این دنیای بی سر و ته مجازی ثبت بشه.فقط همین.
می دونی مریم من قبل از بقیه بچه ها رسیدم.گوشه تالار تنها نشسته بودم و بقیه رو نگاه می کردم.منتظر بودم که اون چند [...]