وبلاگ گروهی دودردو

۱۸ آبان, ۱۳۸۶

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

نوشته: روزهای بی خاطره در: شخصی| شعر| عمومی

یک لحظه چشم­هایتان را ببندید و به مرگ خودتان فکر کنید. نه! به اینکه بعد از مرگ چه اتفاقهایی ممکن است برایتان بیفتد و احتمالاً نکیر و منکر و عذاب و فشار قبر و اینها اصلاً فکر نکنید. فقط به این فکر کنید که یک روحِ رها هستید که می­تواند همه جا برود و همه را ببیند.

اول پدر و مادر و خواهران و برادران و در صورت وجود، همسر و فرزندان خود را می­بینید. ضجه و زاری می­زنند. حالشان خیلی بد است. به مرزهای جنون نزدیکند. مادرتان که اصلاً طاقت به هوش ماندن را ندارد. اوضاع خیلی خراب است. بغض می کنید. دیگر تحمل دیدن این صحنه­ها را ندارید.

حالا نوبت دوستان است. وقتی خبر را می­شنوند از درد فریاد می­کشند. ناگهان همه خاطراتِ با هم بودن­هایتان برایشان تداعی می­شود. اشک نمی­تواند پاسخگوی دلتنگی­شان شود. این خبر تلخ را باور ندارند. بغض حالا دیگر گلویتان را بدجوری می­فشارد.

محل کارتان را می­بینید. یک نفر تلفنی خبر را به همکارانتان می­گوید. کسی که با تلفن حرف می­زند ناگهان ساکت می­شود. گوشی از دستش می­افتد و اشک است که بی­اختیار سرازیر می­شود. طولی نمی­کشد که همه می­فهمند. همه بهت زده­اند و نمی­دانند باید چه بکنند. حالا دیگر به وضوح دارید گریه می کنید!

 

گاه می­­اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می­گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می­شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را

_ بی­قید _

و تکان دادن دستت که،

_ مهم نیست زیاد _

و تکان دادن سر را که،

_ عجیب! عاقبت مرد؟

_ افسوس!

کاشکی می­دیدم.

 

 

نمی­توانم بگویم تجربه خنده­داری بود. چون واقعاً گریه کردم. فقط نمی­دانم چرا فکر کردم همه ناراحت می­شوند! هر چه بود این فکر، می­دانم که ناشی از خودشیفتگی نبود. شما هم اگر دوست دارید کمی به این موضوع فکر کنید. ببینم تجربه مشترکی کسب می کنیم یا نه!

 

درباره نویسنده:


روزهای بی خاطره تا کنون 12 مطلب در این وبلاگ منتشر کرده‌است.
معرفی نویسنده:
ایمیل نویسنده: sh_darkblue@yahoo.com
آدرس مستقیم نویسنده: http://wp.doxdo.net/author/entezar
اشتراک مطالب نویسنده با RSS

۴ نظر برای "خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید"

1 | سال‌های ابری

آبان ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۷:۳۳ ب.ظ

Avatar

بدترین قسمتش اینه که اون بالای اعلامیه بنویسن “جوان ناکام” ای خداااا! / به این شکل هم می‌شه نگاه کرد که وقتی آزاد شدیم می‌شه یه سر رفت و اون جاهایی که ندیدیم رو دید؛ مثلا جزیره گوام یا ان وای سیتی.

2 | علیرضا

آبان ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۰۹ ق.ظ

Avatar

عرض شود که… وجودِ مبارکِ ما و گریه-زاریِ مردم برای مرگِ ما، مانعة‌الجمع اند؛ پس ما تا وقتی موجودیم، نمی‌توانیم به آن چیزی که وجود ندارد فکر کنیم؛ وقتی هم که -خدای ناکرده- سایه‌ی برکت‌مان را از سرِ دنیا کم کردیم… خوب دیگر خودمان وجود نداریم که به چیزی فکر کنیم….

3 | علیرضا

آبان ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۱۸ ق.ظ

Avatar

یک موضوعی هم باقی ماند، نگفته: دیدنِ این که همه بعد از مرگِ آدم گریه می‌کنند، نشانه‌ی خود-شیفتگی مزمن نیست. این چیزی‌ست که همه در مراسمِ دیگران دیده‌ایم و از یک مراسمِ مرگ، همیشه همین برای ما تداعی می‌شود؛ برای همه هم یک-شکل است؛ و تصورش بی‌فایده.
مهم آن چیزی است که ما نمی‌بینیم مگر این که بمیریم و اگر بمیریم هم دیگر نیستیم که ببینیم!

4 | ---

آذر ۲۳م, ۱۳۸۶ at ۵:۲۳ ب.ظ

Avatar

kheili khosh bin hasti , man hata fekr nemikonam kasi ahamiat bede, nahayat began rasti? bichare hanooz vaghtesh nabood va baad beran sare kare khodeshon

Leave a Reply


UserOnline


  • hhh: در کل طرح خوبی است الان خیلی چیزها است که یارانه دارد ولی ما از ان استفاده نمی کنیم
  • sadjad: راستی یادم رفت، منم هستم شدید
  • sadjad: فرزندم حال نمی شه ساعتش رو یه کم بیاری جلوتر! آخه ساعت ده شب همه ما که خانه هستیم و ا
  • Nima: باریکلا! واقعا خسته نباشید. اینا رو قبل از گوش کردن به کتاب صوتیت میگم. دلیل نخوند
  • Nima: خیلی مطالب خوبی بود. به نظرم همه ی دختر پسرهای 16 17 ساله باید اینارو بخونن بدیش اینه
  • محمد: عالیه این آبجیز
  • محمد: gps رو اگه کار بندازی توش که محشره

Iran's Explored Photos

  • a quasi-Autumn Winter
  • Acceptance...
  • Freedom
  • Autumn in Mellat Park of Tehran

درباره

“وبلاگ گروهی دودردو doxdo.net” در مهر ماه ۱۳۸۵ آغاز به کار کرد‌ه‌است و عضویت و نوشتن در آن برای همه آزاد است. کافی است ثبت نام کنید و آغاز کنید. خوانندگان وبلاگ گروهی دودردو منتظر شما هستند. از اینجا شروع کنید...

دی ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« آذر    
 ۱۲۳۴۵۶
۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳
۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰
۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷
۲۸۲۹۳۰