یک لحظه چشمهایتان را ببندید و به مرگ خودتان فکر کنید. نه! به اینکه بعد از مرگ چه اتفاقهایی ممکن است برایتان بیفتد و احتمالاً نکیر و منکر و عذاب و فشار قبر و اینها اصلاً فکر نکنید. فقط به این فکر کنید که یک روحِ رها هستید که میتواند همه جا برود و همه را ببیند.
اول پدر و مادر و خواهران و برادران و در صورت وجود، همسر و فرزندان خود را میبینید. ضجه و زاری میزنند. حالشان خیلی بد است. به مرزهای جنون نزدیکند. مادرتان که اصلاً طاقت به هوش ماندن را ندارد. اوضاع خیلی خراب است. بغض می کنید. دیگر تحمل دیدن این صحنهها را ندارید.
حالا نوبت دوستان است. وقتی خبر را میشنوند از درد فریاد میکشند. ناگهان همه خاطراتِ با هم بودنهایتان برایشان تداعی میشود. اشک نمیتواند پاسخگوی دلتنگیشان شود. این خبر تلخ را باور ندارند. بغض حالا دیگر گلویتان را بدجوری میفشارد.
محل کارتان را میبینید. یک نفر تلفنی خبر را به همکارانتان میگوید. کسی که با تلفن حرف میزند ناگهان ساکت میشود. گوشی از دستش میافتد و اشک است که بیاختیار سرازیر میشود. طولی نمیکشد که همه میفهمند. همه بهت زدهاند و نمیدانند باید چه بکنند. حالا دیگر به وضوح دارید گریه می کنید!
گاه میاندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را
_ بیقید _
و تکان دادن دستت که،
_ مهم نیست زیاد _
و تکان دادن سر را که،
_ عجیب! عاقبت مرد؟
_ افسوس!
کاشکی میدیدم.
نمیتوانم بگویم تجربه خندهداری بود. چون واقعاً گریه کردم. فقط نمیدانم چرا فکر کردم همه ناراحت میشوند! هر چه بود این فکر، میدانم که ناشی از خودشیفتگی نبود. شما هم اگر دوست دارید کمی به این موضوع فکر کنید. ببینم تجربه مشترکی کسب می کنیم یا نه!



