در این قسمت از ماجرا زندگی برای ادامه دادن کمی سخت شده است. چند روز دیگر ۲۴ ساله میشوم.مشکل این نیست. اصلا افسوس گذشته ها را نمی خورم. مشکل از انجایی است که دیگر خیلی از چیزها را میفهمم و یا باید بفهمم.یک احساس تنگ ومحدودی که اجازه بی قاعده رفتار کردن را به من نمیدهد و ” تموم مشکل من اینکه بزرگ شد م یا این طورانتظار دارن.”
و این یعنی انقلاب، نه برای احتزاز پرچم،انقلابی از صدر تا زیرین ترین لایه های درونی منقلب شدن فقط وفقط برای ابراز وجود، وجودی که تا عدم فاصله ای ندارد.
تمام مشکل من در بودن ماست، دراینکه احساس خود بزرگ بینی میکنم و خود را موجود میپندارم و در این موجودیت به دنبال اقتداری میگردم واز برای آن اقتدار به هر خار وخاشاک چنگ می زنم.غافل از اینکه در حال دویدن دور میدانم وهر لحظه به عقب برمیگردم.هر چه سگ دو میزنم سر جای اولم هستم.
سالهاست در مکتب ومیخانه حرف از مراد و مرید وگرد و گردون میزنند ومارا به تفکر دعوت میکنند. امادر هیاهوی سیاستمداران و نان به نرخ روزخوران و در بین خفقان حرفهای بیهوده و تکراری که فکر کردن مزخرفترین امور است در جایی که دیگران بجای من فکر میکنند یک آن ازآنات بیهودگی اطراف یک تیک از تاک های ساعت رومیزی کافیست تا از خود بپرسم که چرا روزها را می شمارم ؟ به چه دلیل منتظرم؟
منتظر فرصت ، دمی برای ابراز وجود، به رخ کشیدن کریه المنظری بیقاعده ….
فرض من وما بر این است که فرشته سیرتیم و از تبار خوبان ، بر زمین خلیفه الله ایم . قصه آدم وحوا را چه کنیم؟ قصه غم عشق خواهری به ظاهر زیباتر را چه کنیم؟
ما از نوادگان اولین قاتل روی زمینیم-همه امور عالم خاکی به قاعده ای است، منظم ومرتب و دوست داشتنی، جز من که آن را نمی پسندم .
نه امیدی
چه امیدی؟ به خدا حیف امید
نه چراغی
چه چراغی؟ چیز خوبی میشه دید؟
نه سلامی
چه سلامی؟ همه خون - تشنه هم.
نه نشاطی
چه نشاطی؟ مگه راهش می ده غم
هیچ وقت عید و تکرار کارهای الکی اون رو دوست نداشتم. عید برام جز غصه یه پیک شادی حل نشده چیز دیگه ای نبوده و… .
ولی ادب حکم میکنه مثل آدم بزرگا عید رو به همه تبریک بگم وبرای همه اونهایی که منو تحمل میکنن وهمه اونهایی که منو تحمل کردن، برای همه دوستای خوبم سال خوبی آرزو کنم واز خدا بخوام هر جا هستن سلامت ِ سلامت ِ سلامت باشن.



