در مطلب قبل قول دادم تا یکی از مقالات مونا در مورد رفتار مردم و حجابش در جامعه رو براتون ترجمه کنم. الوعده وفا!
زنی مسلمانم. حجاب دارم. شاید خیلیها بپرسند: “حجاب چیست؟” حجاب یعنی پوشیدن لباسهای گشاد و بلند تا اندام زن پوشیده باشد و مردان غریبه بدن او را نبینند. حجاب همچنین شامل پوشیدگی موی زن نیز می شود. اینها ممکن است برای کسانی که به این نوع پوشش خو نکرده اند عجیب و غریب باشد. قبل از اینکه به کانادا بیایم، همیشه فکر می کردم که بمباران یعنی انداختن بمب و ریختن خون، اما وقتی به اینجا مهاجرت کردم فهمیدم که می شود انسانها را با حقه و نیرنگ و فساد اخلاقی هالیوود نیز بمباران کرد. نمی دانستم که چه سخت است با دیگر جوانان در آمیخت، مخصوصآ که نگاه من از بیرون بود. فکر می کردم دبیرستان خوش خواهد گذشت چون برادران و دوستانم چنین گفته بودند. تصور می کردم که تمام دبیرستانیها دوست و رفیق خواهند بود. توقع داشتم که همکلاسیها و هم مدرسه ایهایم فارغ از آنچه که پوشیده ام مرا بپذیرند. چه رویای شیرینی! وقتی به کانادا آمدم زندگی ام واژگون شد.
اغلب روزها در دبیرستان دلخوشی ای نداشتم، اشخاص کمی رفتارشان دوستانه بود و به خاطر حجاب و اعتقاداتم به من بی احترامی می شد. گهگاهی در مورد حجابم نظر می دادند. نظرهایشان در مورد حجاب و اعتقاداتم بسیار زجرآور بود. بعضیها اصلاً به خود زحمت آشنا شدن با من را نمی دادند چون فقط عجیب به نظرشان می آمدم. همیشه خود را می پوشاندم، خیلی کم پیش می آمد که آرایش کنم و زیبائیم را بر خلاف خیلیها عریان نمی کردم. این حجاب مرا از درون قوی ساخت. هرگز امیدم را به اینکه روزی در اینجا احساس راحتی خواهم کرد از دست ندادم حتی اگر در مدرسه به من فراوان دشنام بدهند. برای مسلمان بودن و اعتقاد به اعتقاداتم دلایل خود را دارم.
در کودکی و هنگامی که در ایران زندگی می کردم بسیار پر جنب و جوش بودم. در مسابقات شنا مدالهای زیادی بردم و هر تابستان با دوستانم دوچرخه سواری می کردم. در کانادا، هنگامی که در آزمون تیمهای ورزشی دبیرستان شرکت کردم، هم کلاسیهایی که علاقه مند به شرکت در همان تیمها بودند آزمون دادن مرا باورنمی کردند. خیال می کردند که ورزش برای زنان مسلمان ممنوع است. بعضیهایشان می گفتند که چون روسری بر سر می کنم مرا در تیم شرکت نخواهند داد و وقتی که در تیم شرکت کردم، مرا از فعالیتهای تیم محروم کردند. واضح بود که آزارشان می دادم یا از طرز نگاهشان اینطور حس می کردم.هنوز هم نمی دانم چرا. هم تیمیهایم از اینکه هنگام مسابقات زیر تی شرتم پیراهن بپوشم و زیر شلوارکهایم شلوار بپوشم متنفر بودند. کلاسشان خراب می شد. یکی از دوستان می گفت: “حتی اگر در آزمون قبول بشوی، به خاطر حجابت، بازی ات نمی دهند.” هرگز فکر نمی کردم که چنین حرفی از او بشنوم. فکر می کردم ذهن بازی دارد. همینطور یکی از والدین دوستم به من گفت که به خاطر روسری نمی توانم خوب بشنوم و باید نپوشمش. یک روز تمام گریه کردم. روزگارم را در دبیرستان سیاه کرده بودند. دانش آموزان “با حال” دبیرستان مسخره ام می کردند.
دوستان و همکلاسیهایم به جذاب بودن اهمبت می دادند. به این فکر فرو رفتم که جذابیت یعنی چه. تجربه های شخصی ام ثابت کرده بود که حجاب حقیقتاً نوعی حافظ است. دارایی بی بهای زن، زیبایی درونی، معصومیت و هر آن چیزی است که او را می سازد. اما متوجه شدم که بعضی از زنان مسلمان حدود را رعایت نمی کنند و سعی می کنند تا جای ممکن غربی بشوند. حتی وقتی شال بر سر می اندازند، می گذارند تا بخشی از مویشان نمایان باشد. زنان، الماس اصلند که نمی خواهند هالیوود آنها را تبدیل به الماس مصنوعی یا بدلی جات کند. هر چه که در مجلات مد و تلویزیون غرب می بینیم ساختگی است. زن مسلمان خود را می پوشاند تا به سادگی نشان دهد که واقعاً کیست .با حجاب می شود قدرت نمایش عفاف، جذابیت واقعی، صداقت و ارزشها را به مردم نشان داد. اکثر آنانی که بر ظاهر خود تاکید می کنند، روح خود، ارزش عشق، لطافت، انسانیت، هوش و تمام آنچه را که ارزش میدانیم انکار می کنند.
نکته ای دیگر در مورد فهم حجاب و کلاً فرهنگ اسلامی وجود دارد. اگر به یک شهر قدیمی اسلامی بروید و دوری بزنید حقایقی برای شما روشن خواهد شد. یکی این است که کوچه و خیابانها بسیار باریک هستند و دیوارها بسیار بلند، طوری که نمی توانید سوی دیگر را ببینید. با این حال خود حیاط ممکن است بسیار وسیع باشد. هنگامی که در خیابان قدم می زنید حس می کنید که در پشت این دیوارها چه رازها، چه عشقها و چه حیاتی نهفته. چه حس مرموز و ارزشمندی! عطر یاسمن، گلهای واژگون از دیوار خانه، یا چهره ای پشت پنجره. این گونه است حجاب یک زن مسلمان. حجاب مثل دیوار باغ است، مثل دیوار خانه مان . دلواپس قاب پنجره نیستیم. در فکر چمنکاری حیاط نیستیم. دغدغه دیوار و زندگی ای که در پس آن می گذرد را داریم. نمی خواهیم که هر کسی ببیندش و نمی خواهیم خودنمایی کنیم. می خواهیم که عاشق هم بوده و یکدیگر را در برکشیم و انسانی موفق باشیم.
اکثر زنان غربی را شستشوی مغزی داده اند تا گمان کنند ما زنان مسلمان تحت ستمیم، احمقیم و عقب مانده. آنکه تحت ستم است خود آنانند. بردگان مدی که تحقیرشان می کند. فکر و ذکرشان وزنشان است و عشق را از مردانی که نمی خواهند بزرگ شوند گدایی می کنند. حجاب به من کمک کرده تا خود را در درون خودم مهار کنم. کمک کرده تا اعتماد به نفسم بیشتر شود و یک گام بزرگ به خدا نزدیکتر شوم. با حجاب کار می کنم، با حجاب به مدرسه می روم و با حجاب دوست پیدا می کنم بدون اینکه به فکر تفاوت فاحش بین خود و آنان باشم. ورزش می کنم، غذا می خورم، می خوابم، عاشق می شوم، فکر می کنم، می خندم، دلواپس می شوم، نفس می کشم، حس می کنم، و مثل تمام جوانان معمولی زندگی می کنم. وقتی به من بی احترامی می کنند، آزرده می شوم. مثل دیگران! و وقتی آزرده شوم، گریه می کنم. مثل دیگران! برای آینده ام هدفی دارم و به آن زنده ام. قبل از آمدن به کانادا هرگز فکر نمی کردم که زندگی ام اینگونه شود. هرگز فکر نمی کردم که به چنین برداشت خوبی از جذابیت حقیقی انسان برسم. حالا که به گذشته و حالم نگاه می کنم می فهمم که سربلند و خوش شانسم که مسلمان زاده ای در یک خانواده مسلمانم. بیشتر عمرم را در کشورهای غیر مسلمان گذرانده ام ولی سعی کرده ام که انسان خوبی باشم. دانش آموزانی که زندگی را بر من سخت گذراندید و به من بی احترامی کردید، من از آنچه که هستم شرمنده نیستم. سرم را بالا نگاه می دارم و به آنچه که هستم افتخار می کنم. با وجود اینکه مردم به من بی احترامی می کنند، همانطور که دوست دارم با من رفتار شود با آنان رفتار می کنم و هرگز به اعتقادات دیگران توهین نمی کنم. نه تروریستم و نه خشونت طلب؛ دین من دین صلح و آزادی است.



