بعد از ۱۱ سال به سینما رفتم.
چرا این همه سال سینما نرفتم؟ هیچ فیلمی برام اونقدر جذاب نبود که برای دیدنش به سینما برم و پول خرج کنم. مسلمه که در این مدت کم فیلم ندیده ام، چه از وی سی دی یا دی وی دی، یا تو اتوبوس یا از تلویزیون. با این وجود اونقدر هم نیستند که بخوام برای موضوع این ماه ده تاشونو گلچین کنم.
چه فیلمی دیدم؟
اخراجیها. از بسکه جنجالی بود. از بس که گفتند خنده داره. از بس که خسته شدم از ۱۱ سال قهر! می دونین، دم عید که می شه، آدم یاد تصمیمهای مهم میوفته.
جالب بود که هنوز بعضی چیزا بعد از ۱۱ سال عوض نشده بود. توقعشو نداشتم. وقتی بلیط فروش پرسید: “خانواده هستین؟”، من یه نگاهی به برادرم انداختم و گفتم: “بله! برادریم!”
سینمایی که رفتیم، سانس ۸ دوشنبه شب خیلی خلوت بود. ۳۰ نفری اومده بودند تا اخراجیها رو ببینند. فیلم راس ساعت ۸ شروع شد. تبلیغ هم نداشت؛ نه اولش، نه وسطش. (آخرشو نمی دونم چون وسطای تیتراژ اومدیم بیرون!) خب…این یه جور پیشرفته بعد از ۱۱ سال!
اگه می خواین با ذهن آک به دیدن فیلم برید، از اینجا به بعد رو نخونید. از ما گفتن بود!
فیلم که شروع شد، انگار نه انگار که ۱۱ سال سینما نرفته بودم. ارتباطه خیلی راحت برقرار شد و نشستم به تماشای فیلم. (هنوز صندلیهای سینما برام راحت نیستند!) از قبل می دونستم که فیلم در مورد چیه و کلیت قصه توی ذهنم بود. بنابراین تا فیلم شروع شد، ذهنمو با فیلم به اصطلاح سینکرونایز (!) می کردم. زمان که می گذشت، تیکه های فیلم هم خنده دارتر میشدند و من هم که به قصد آشتی رفته بودم سینما، دیگه سخت نمی گرفتم و راحت تر از سابق دل به فیلم دادم. جمعیت هم که باشه آدم زودتر به خنده میوفته. (خب ۳۰ نفر هم جمعیتیه واسه خودش!)
خندیدم و خندیدیم تا رسیدیم به سکانس مسجد و ثبت نام اراذل. این قسمت دیگه ملت ترکیدن از خنده، انگار بازیگرا سر مزه پرونی کورس گذاشته بودند. حتماً پیش خودتون می گید این که همش شد هرّ و کرّ و خنده! پس معنا و مفهوم چی میشه؟!!
شما واقعاً انتظار دارید که یکی که بعد از ۱۱ سال میره سینما، به دنبال تفکر و تعمق باشه تو آشتی کنون؟ نه…جدّاً!؟…
از بازی دیرباز زیاد خوشم نمیاد؛ این فیلم هم نظرمو عوض نکرد، ولی ارژنگ امیرفضلی حسابی گل کاشت. از من به شما نصیحت: روی ارژنگ زوم کنید! یک صحنه هست که از بالا فیلمبرداری شده و ملت جمع می شن برای بشین و پاشو. فضا اِندِ معنویت و پشیمانیه، اراذل هم میان وسط. اونا هم انگار پیام سکانسو گرفته ان. ولی وقتی این معتاد می آد و تا آخر پلان هنوز نتونسته بشینه، آدم اشکش در می آد از خنده!
تیکه هایی هم بودند که ممکنه قبلاً به شکل جک شنیده باشین، ولی توی فیلم و سینما یه حال دیگه ای داره!
به یک صحنه دیگه خوب دقت کنین: وقتی که مجید سوزوکی می گه آدم باید چیز داشته باشه…به دستش خوب توجه کنین! مردیم از خنده!
مثل اینکه بخشهایی از فیلم توی تدوین حذف شده، چون به نظر من خیلی زود تموم شد. سَمبل نشد، ولی جای کار داشت.
هنوز هم نفهمیده ام که چه جور فیلمی دیدم! کمدی بود؟ دفاع مقدس بود؟ جنگی بود؟…چی بود؟ هر چی که بود، فیلمی نبود که بخواین محض خندیدن ببینیدش چون ممکنه یهو یه سربازو ببینین با دو پایی که نداره و چند ثانیه بعدش از یه حرکت بایرام خنده تون بگیره! خب، این که دیگه کمدی نیست. یه سبک خاصه و یه حس خاص. یک مثال دیگه: تانکهای عراقی وارد تونل ایرانیها می شن و از روی مجروحان رد می شن و شما از این صحنه منزجر می شین ولی چند لحظه بعد خنده تون می گیره که سوزوکی تو اون معرکه قمه از کجا آورده که واسه تانکها بکشه!
خلاصه به نظر من ده نمکی تو این فیلم خودشو خالی کرده؛ هم خواسته حرف دلشو بزنه انگار، هم گیشه رو بچسبه، هم حقایق جنگو نشون بده. به همین خاطره که آدم می مونه که ژانر این فیلم بالاخره چیه. هدفش هر چی که بوده، دستش درد نکنه با این فیلم اولش که خیلی به من چسبید. عیب و ایراد کم نداشت، ولی برای یک فیلم-اولی خیلی خوب بود. حداقل به ۱۰۰۰ تومن بلیطش می ارزید. می ترسیدم این آشتی کنون اونجور که می خوام پیش نره ولی خدا رو شکر که دست خالی برنگشنم.
شاید اونایی هم که آخر فیلم کف زدند با من هم عقیده بودند.