در جنگلی انبوه در کنار هم در حاله قدم زدن هستند, یکی به چپ یکی به راست, نگاه ها به دنبال زیبایی ها , میگردند, به دنبال کنجکاوی ها, انگار که تازه به اینجا آمده اند, انگار خواب شون به واقعیت تبدیل شده , در روبرو بوستانی پر از گل وگیاه , چند رنگ و بوی مطبوعی که هر دو را مست کرده, پسرک شیطون بی مقدمه شروع به دویدنکرد , دوید و دوید از بلندی ها گذشت از چشمان همراهش دور شد, رفت تا ناپدید شد, دخترک همبازی از ابتدای قصه نگرانه آن پسرک بود, وقتی او را از خود دور دید به دنبالش گشت , پسرک قصه بی صدا از پردگاهی در حال سقوط بود و دخترک او را یافت,هر دو بی صدا وچشم در چشم دخترک دستانش را دراز کرد وگفت دستانم را بگیر , پسرک مغرورانه تلاش میکرد تا خود را نجات دهد , چشمانش به قطره ای باران که از چشمان دخترک بارید افتاد , دستش را گرفت بعد {سانسور } گذشت گذشت سالها پی در پی ولی هنوز پسرک یادش بود که دستی به طرفش دراز شد, و کمکش کرد, پسرک خوشحال وگریه کنان مثل دیوانه ای به زندگی اش ادامه داد, اما دخترک هنوزنگران او بود!
————–
این داستان رو از خودم درآوردم ادبیاتم خوب نیست, خدایی چیطور شده, خودم حال کردم خدایی … راستی ادیت لازمداره بگین قربونش



