بالاخره طبق نمی دونم چندمین وعده ای که برای پایان داده بودم به هر زوری که بود تونستم کتاب رو تمومش کنم! اینبار کیفیت رو فدای قولم کردم! به نظر خودم تموم کردنش مهم تر بود توی این مورد! به هر حال هر چی که بود تموم شد! اون اولی که شروع کردم این کار رو انجام بدم اصلا فکر نمی کردم اینقدر سختم بشه و اینقدر وقفه توش بوجود بیاد که یک کتاب کوچولو یک سال طول بکشه! چند روزِ هولدن یک سال بر ما گذشت! نمی دونم توی این مدت چندتا از شنونده های اولیه ناامید شدن و رفتن و چندتا اضافه شدن! یک سال زمان کمی نیست، هر آدمی توی این مدت می تونه خیلی تغییر کنه. منم گاهی پیش می اومد که از خوندن پشیمون میشدم. خسته میشدم. دلم می خواست ادامه ندم. گاهی حتی میموندم که چطور به ایمیل ها یا کامنت هایی که میگن چی شد باید جواب بدم! حتی یه وقت هایی به خودم میگفتم من که چیزی به کسی بدهکار نیستم، پس چرا اینهمه طلبکار دارم! یه وقتایی هم خیلی تشویق میشدم! مخصوصا از فیدبک ها و مصمم میشدم که کار رو ادامه بدم! حتی هنوز اینو تموم نکرده به کتابای بعدی فکر میکردم.
من همیشه فکر میکردم که صدای خیلی بدی دارم! معمولا دلم نمی خواست زیاد صحبت کنم توی جمع های مختلف! وقتی سر کلاسی جایی کنفرانس داشتم همیشه تند تند حرف میزدم که زود تموم بشه و یا سعی میکردم اصلا به صدام و اینکه شنونده چی فکر میکنه درباره ی این صدا فکر نکنم. توی فصل های اولیه می تونین قشنگ ریتم تند رو حس کنید. ولی کم کم با خوندن این کتاب و راهنمایی های یه دوست خوب تونستم اعتماد به نفس لازم رو پیدا کنم. هر چند وقفه های کار خیلی بهم لطمه زد و نتونستم روند پیشرفتم رو حفظ کنم. ولی من اینو فقط میذارم پای خستگی و جریانات زندگی که به هر حال ازشون گریزی نبود.
اعتراف میکنم که برای خوندن فصل طولانی و خسته کننده ی ۲۵ که دیگه از اوج داستان هم فاصله گرفته بود اصلا حس و حال لازم رو نداشتم! به سختی خوندمش! برای همین فکر میکنم بخاطرش باید معذرت خواهی کنم. امیدوارم که از همه ی این اتفاقاتی که توی این یک سال افتاد درس گرفته باشم و برای آینده بهتر برنامه ریزی کنم. اما قبلش حتما به خودم استراحت خواهم داد! بیشتر روحی! در مورد کتاب بعدی هنوز تصمیمی ندارم، ولی در حال حاضر میتونم بگم که نمی خوام این کار رو کنار بذارم! همه ی بازخوردها و تشویق ها جای خودشون رو دارن، ولی چند وقت پیش اتفاقی افتاد که باعث شد بیشتر برای ادامه ی کار انگیزه داشته باشم. یکی از همکارانی که بیمار بود و مدتی بستری بود، تنها همدمش همین کتاب بود و صدای من!! به چند تا بیمارِ دیگه هم داده بود. وقتی که فکر میکنم اینطور میشه حتی یک نفر رو خوشحال کرد، چه دلیلی داره که ادامه ندم؟
از شما همسفرای یک ساله هم می خوام که اگر دوست دارید برام بنویسید که آیا این کار هیچگونه نفعی به حالتون داشته؟ چه حسی دارید وقتی به یه کتاب صوتی گوش میدید؟ چه جور کتاب ها یا متنهایی رو بیشتر میپسندید و کلا به قول معروف هر چی پیشنهاد و انتقاد دارید همینجا مطرح کنید. از صبوریی همه تون ممنونم و بابات عهمه ی غفلت ها معذرت می خوام!
در آخر یه تشکر ویژه هم دارم از یه همراهِ دائمی و صبور. کسی که خیلی مواظبِ کارم بود و همیشه کیفیت و پیشرفت من خیلی براش مهم بود. کارها رو با حوصله گوش میداد، اشکالات رو پیدا میکرد و راهنماییم میکرد و حسابی هم پیگیر بود! واقعا ازش ممنونم، شاید اگر نبود این کار به آخر نمی رسید. گرچه امشب به حرفش گوش ندادم P:
از همگی متشکرم