وبلاگ گروهی دودردو

۱۱ شهریور, ۱۳۸۷

ناتور دشت - ۲۵ و ۲۶ (صوت) - پایان

نوشته: ماندانا در: ادبيات| داستان| عكس-ويدئو-فايل

بالاخره طبق نمی دونم چندمین وعده ای که برای پایان داده بودم به هر زوری که بود تونستم کتاب رو تمومش کنم! اینبار کیفیت رو فدای قولم کردم! به نظر خودم تموم کردنش مهم تر بود توی این مورد! به هر حال هر چی که بود تموم شد! اون اولی که شروع کردم این کار رو انجام بدم اصلا فکر نمی کردم اینقدر سختم بشه و اینقدر وقفه توش بوجود بیاد که یک کتاب کوچولو یک سال طول بکشه! چند روزِ هولدن یک سال بر ما گذشت! نمی دونم توی این مدت چندتا از شنونده های اولیه ناامید شدن و رفتن و چندتا اضافه شدن! یک سال زمان کمی نیست، هر آدمی توی این مدت می تونه خیلی تغییر کنه. منم گاهی پیش می اومد که از خوندن پشیمون میشدم. خسته میشدم. دلم می خواست ادامه ندم. گاهی حتی میموندم که چطور به ایمیل ها یا کامنت هایی که میگن چی شد باید جواب بدم! حتی یه وقت هایی به خودم میگفتم من که چیزی به کسی بدهکار نیستم، پس چرا اینهمه طلبکار دارم! یه وقتایی هم خیلی تشویق میشدم! مخصوصا از فیدبک ها و مصمم میشدم که کار رو ادامه بدم! حتی هنوز اینو تموم نکرده به کتابای بعدی فکر میکردم.

من همیشه فکر میکردم که صدای خیلی بدی دارم! معمولا دلم نمی خواست زیاد صحبت کنم توی جمع های مختلف! وقتی سر کلاسی جایی کنفرانس داشتم همیشه تند تند حرف میزدم که زود تموم بشه و یا سعی میکردم اصلا به صدام و اینکه شنونده چی فکر میکنه درباره ی این صدا فکر نکنم. توی فصل های اولیه می تونین قشنگ ریتم تند رو حس کنید. ولی کم کم با خوندن این کتاب و راهنمایی های یه دوست خوب تونستم اعتماد به نفس لازم رو پیدا کنم. هر چند وقفه های کار خیلی بهم لطمه زد و نتونستم روند پیشرفتم رو حفظ کنم. ولی من اینو فقط میذارم پای خستگی و جریانات زندگی که به هر حال ازشون گریزی نبود.

اعتراف میکنم که برای خوندن فصل طولانی و خسته کننده ی ۲۵ که دیگه از اوج داستان هم فاصله گرفته بود اصلا حس و حال لازم رو نداشتم! به سختی خوندمش! برای همین فکر میکنم بخاطرش باید معذرت خواهی کنم. امیدوارم که از همه ی این اتفاقاتی که توی این یک سال افتاد درس گرفته باشم و برای آینده بهتر برنامه ریزی کنم. اما قبلش حتما به خودم استراحت خواهم داد! بیشتر روحی! در مورد کتاب بعدی هنوز تصمیمی ندارم، ولی در حال حاضر میتونم بگم که نمی خوام این کار رو کنار بذارم! همه ی بازخوردها و تشویق ها جای خودشون رو دارن، ولی چند وقت پیش اتفاقی افتاد که باعث شد بیشتر برای ادامه ی کار انگیزه داشته باشم. یکی از همکارانی که بیمار بود و مدتی بستری بود، تنها همدمش همین کتاب بود و صدای من!! به چند تا بیمارِ دیگه هم داده بود. وقتی که فکر میکنم اینطور میشه حتی یک نفر رو خوشحال کرد، چه دلیلی داره که ادامه ندم؟

از شما همسفرای یک ساله هم می خوام که اگر دوست دارید برام بنویسید که آیا این کار هیچگونه نفعی به حالتون داشته؟ چه حسی دارید وقتی به یه کتاب صوتی گوش میدید؟ چه جور کتاب ها یا متنهایی رو بیشتر میپسندید و کلا به قول معروف هر چی پیشنهاد و انتقاد دارید همینجا مطرح کنید. از صبوریی همه تون ممنونم و بابات عهمه ی غفلت ها معذرت می خوام!

در آخر یه تشکر ویژه هم دارم از یه همراهِ دائمی و صبور. کسی که خیلی مواظبِ کارم بود و همیشه کیفیت و پیشرفت من خیلی براش مهم بود. کارها رو با حوصله گوش میداد، اشکالات رو پیدا میکرد و راهنماییم میکرد و حسابی هم پیگیر بود! واقعا ازش ممنونم، شاید اگر نبود این کار به آخر نمی رسید. گرچه امشب به حرفش گوش ندادم P:

از همگی متشکرم

ناتور دشت، فصل ۲۵ - حدودا ۳۲ دقیقه به حجم ۷/۶ مگابایت

ناتور دشت، فصل ۲۶ - حدودا ۲ دقیقه به حجم ۰/۵ مگابایت

درباره نویسنده:


ماندانا تا کنون 44 مطلب در این وبلاگ منتشر کرده‌است.
معرفی نویسنده:
ایمیل نویسنده: captain.blue@yahoo.com
آدرس مستقیم نویسنده: http://wp.doxdo.net/author/mandana
اشتراک مطالب نویسنده با RSS

۲۲ نظر برای "ناتور دشت - ۲۵ و ۲۶ (صوت) - پایان"

1 | یه ناطور دشتی

شهریور ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۳ ق.ظ

Avatar

سلام به ماندانای عزیز
نمی دونم اول بهتره بگم خسته نباشی یا بگم واقعا ممنون
گل کاشتی من طبق معمول قبل از اینکه گوش بدم برات نظر می ذارم، همچین میگم طبق معمول که اینگار کل این یه سال رو همراه بودم، با وجود اینکه من یه چندماهی میشه که با تو و هولدن همراهم
اما توی این مدت با این کتاب با کتابای صوتی آشنا شدم، خیلی هم ازشون لذت می برم، اما واقعا کار تو یه چیز دیگه است، گذشته از این که کتاب معرکه است، صدای تو داستان رو فوق العاده کرده، باور کن، راست می گم ( :) البته من این جمله رو به خوبی تو نمی گم )
از این اختتامیه ای که واسه فصلای آخر گذاشتی آدم اول خیلی شرمنده میشه که اگه اینایی که گوش می دن اینقدر بهت اصرار نمی کردن شاید اصلا تمومش نمی کردی و اینقدر زحمت نمی افتادی، بعدش هم کلی فکر می کنه به اینکه چی کار میشه کرد تا جبران بشه، آخرش هم با کمال پررویی می خواد بگه لطفا ادامه بده و کتابای دیگه ای رو هم بخون ;)
راستی حتما تا حالا به سایت راوی رفتی، چون چند تا از فصلای ناطور دشت اونجا هم هست
خانومی دست گلت درد نکنه - به قول این لوتی ها - ناز نفست
خیلی پرحرفی کردم بازم ممنون

2 | مهدی پدرام

شهریور ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۴ ق.ظ

Avatar

خسته نباشی
الان چند قسمت آخری که قبلا دانلود کرده بودم و گوش نداده بودم و قسمتهای جدیدی رو که دانلود نکردم میرم گوش می دم .شایدم رفتم از لول گوششون کنم.
به حال مرسی جالب بود.

3 | sadjad

شهریور ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۵۹ ق.ظ

Avatar

خوبه! یعنی خسته نباشی و دستت درد نکنه (یا همون گلوت!) / حالا می تونم دست از نگرانی بردام و دینامیت, ببخشید پلیرم رو دوست بدارم. در واقع الان گوش دادنش حکم لازمه.

4 | حمید

شهریور ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۱:۲۶ ب.ظ

Avatar

قسمته اوله مطلب اشکم رو در آورد اونجا که گفتی تغییر کردی و اینا… در کل حال کرده دختره ان پستت خی لیقشنگ تر از همه رمان شد نظره منه بود, البته خسته نباشی و لبخند همیشه اونجای صورتتون باشه همون جا که قرمزه دیگه :)

5 | حمید

شهریور ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۲:۰۱ ب.ظ

Avatar

راستی یهمسئله دیگه یادم اومد بگنم: خوشحالم که یه اثری از خودت بهجاگذاشتی سالهای سال موندگاری دارهو ثبت شده است اینقدر از اینکارا خوشممیاد کاش منم بتونم اینجور کارا رو انجام بدم! یعنی به سرانجام برسونم با همه سختی هاش! همین دیگه

6 | نبی

شهریور ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۳:۵۷ ب.ظ

Avatar

چند روزِ هولدن یک سال بر ما گذشت!

واقعاً هم! کل ماجرای هولدن در سه روز اتفاق میافته ولی برای ما یک سال طول کشید ;) اما یک سال پر از خاطره.
دستت درد نکنه.

کلاً از داستان ها و فیلم هایی که در یک زمان خیلی کوتاه رخ میدن خیلی خوشم میاد، به خاطر اینکه مجبورن کلیه جزئیات رو شرح بدن من من اینو خیلی دوست دارم. همیشه انشاهایی که مینوشتم همین فاکتور رو داشتند و به همین خاطر فکر میکنم خوب از آب در می اومدند.

من همیشه موافق مطالعه بودم ولی هیچوقت وقتش رو نداشتم، اما کتاب صوتی میتونه جبرانش کنه…
سعیم بر این بوده که داستان ها رو تند تند دنبال نکنم و همیشه بخشی رو برای زمانی که واقعاً بیکارم یا در ماشین هستم بزارم، برای همین فکر میکنم یه پنج شش قسمتی عقب باشم و هر وقت تموم میشد برای من فرق نمیکرد ;)

بی صبرانه منتطر بعدیش هستیم.

موفق باشی

7 | آستان حضرت دوست (محمد)

شهریور ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۹ ق.ظ

Avatar

سلام… دستتون درد نکنه …خسته نباشید…این کاری که کردین تجربه جالبی بود… به قول بچه ها ما منتظر دومیش هستیم هیچ جا نمی ریم همین جا هستیم

8 | علیرضا حسینی

شهریور ۱۴م, ۱۳۸۷ at ۸:۳۲ ق.ظ

Avatar

:)
هیچکدام از قسمت‌های قبلی رو گوش نکرده بودم. فقط این قسمت آخر نیم مگابایتی رو دانلود کردم، و دیدم ای بابا، شما همین الان هم خیـــــلی تند ماجرا رو تعریف کردید. به هر حال خسته نباشید، آماری از دانلودها دارید؟ آمار می‌تونه میزان استقبال رو بهتون نشون بده، بد نیست گزارش کنید :)

9 | مهدی

شهریور ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۲:۱۲ ب.ظ

Avatar

یکم: سلام
دوم: بصورت وحشتناکی دچار عارضه وجدان درد گشتم وقتی تمامی این فایلهای صوتی را دانلود کردم. تشکر کمترین کاری است که میشود انجام داد.
سوم: متشکرم
چهارم: یادش بخیر همشهری جوان. شما هم همشهری جوانی هستید؟
پنجم:فتح بابی شد که باز خدمت برسم من باب عرض ادب و دانلود. :دی
ششم : همین
هفتم : للحق

10 | کورش

شهریور ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۱:۵۶ ب.ظ

Avatar

خوووووب! به عنوان سخنرانی پایانی بد نبود. ولی نتونسیتی ما رو تحت تثیر قرار بدی. بنابر این بیخودی بهونه نگیر و کارای بعدی رو شروع کن. ما هم برات دست میزنیم D:

11 | آقای الف

شهریور ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۶:۴۴ ب.ظ

Avatar

درود بر تو. بسیار بسیار زیبا بود اجرای این کتاب و من به شخصه خیلی دوستش داشتم. امیدوارم که کتاب بعدیت رو زود زود بشنویم و خب، بچه های سایت کتاب صوتی- راوی هم استقبال خوبی از کتابت کرده بودند.

12 | مهدى

شهریور ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۷:۳۹ ب.ظ

Avatar

خانم عکست رو هم بذار شاید با تعریفایى که مى کنیم بازیگر شدى!
من هم با وجودى که از کتاب زیاد خوشم نمى اومد بخاطر صداى قشنگت چند فصل رو گوش دادم. حالا یه کتاب بخون که من هم خوشم بیاد!
خسته نباشى

13 | مهدى

شهریور ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۷:۴۱ ب.ظ

Avatar

من کانادا نیستم ها! فیلترشکنه!

14 | مجید

شهریور ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۴:۵۵ ب.ظ

Avatar

قشنگ بود. اسمایلی دست زدن

15 | Red Song

شهریور ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۳:۵۴ ب.ظ

Avatar

سلام ماندانای عزیز، من بعد از قسمت هفتم به گمونم دیگه به هیچ قمستی گوش ندادم و فقط دانلودشون کردم، امروز می‌تونم با خیال راحت برم و تا آخر داستان رو گوش کنم، دلم واسه‌ی هولدن و کارا و افکار و شیطونی‌هاش تنگ شده…
لطفاً به کارت ادامه بده. من به کتاب‌های صوتی زیادی تا به حال گوش دادم، می‌تونم بگم صدای شما ویژگی‌های لازم برای این کارو داره و کلاً سبک خوندن و تن صداتون آدمو به شنیدن ادامه‌ی داستان جذب می‌کنه و می‌تونم بگم از این به بعد من ناتوردشت رو با صدای شما به یاد خواهم آورد.
موفق باشی و سلامت…
.
.
.

16 | رامین

شهریور ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۶:۱۹ ق.ظ

Avatar

ضمن عرض سلام و خسته نباشید برای پایان خوب یک اثر
ماندگار
سوالی از خدمت شما داشتم : اینکه آیا امکان upload
فایل صوتی در wordpress وجود دارد یا نه و شما چگونه فایلهای صوتی را upload می کنید.
با تشکر

17 | شهاب

شهریور ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۳:۳۹ ب.ظ

Avatar

من هم می خوام تشکر کنم…
و در ضمن…
من هم خیلی صدای جالبی ندارم و مشتاقم به شروع…
نظرت راجع به بسط دادن و گنده کردن کار چیه؟
یه چیزی تو مایه های بیهقی خوانی وبلاگ خواب زمستانی…( گفتم تو مایه های…! و خوب طبیعتا نه این که یه کتاب رو همه با هم بخونیم…! )
فراگیر شدنش رو منظورمه…

یا این که نه؟
حس کار به ایندیویجوال بودنه؟؟

18 | ali

شهریور ۳۱م, ۱۳۸۷ at ۴:۲۸ ب.ظ

Avatar

kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii mamnoooooooooooooon.downloadesh tamum shod. chandfasle avalesham goosh dadam. harvaght tamum shod hatman miam o nazaramo darmorede ketab va karetoon minevisam

19 | elija

مهر ۱م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۰ ق.ظ

Avatar

سلام-همه فایل‌های رو جمع کنید و یکجا آپلود کنید. اگر ارتباط اینترنتی شما این اجازه رو بهتون نمیده ،‌ همه لینک‌ها رو برای من ایمیل بزنید ، آپلودش میکنم

20 | elija

مهر ۱م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۳ ق.ظ

Avatar

آدرس ایمیل من elija_ir@yahoo.com

21 | نبی

مهر ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۱ ق.ظ

Avatar

سلام دوباره،

به قول یک دوستی و تائید بنده بدون اغراق شما بایستی دوبلر میشدید. اگر فرصت و علاقشو داری حتما دنبالش برو موفق میشی!

صدای فیبی رو خیلی باحال در میاوردی :))

من نفهمیدم چطوری قهوه رو با یخ میخورن!!! یکی دو قسمت به آخر، اون معلمه که داشت نصیحت میکرد گفت یخ ریخت توی لیوان در حالی که قبلش داشتن قهوه میخوردن!!!

اما راستش من همین امروز موفق شدم تا آخر داستان رو گوش کنم. به نظرم به طور کلی به همون اندازه که طول داستان بسیار جالب بود، همون اندازه آخرش معمولی و آبکی تموم شد! همش انتظار داشتم آخرش با یه اتفاق عجیب تموم بشه، مثلا هولدن بمیره و… البته نویسنده هم خیلی زرنگ بود که در آخرهای داستان چندین بار سعی کرد روی این قضیه مانور بده، مثل چند باری که از خیابون میخواست رد بشه و نزدیک بود ماشین بزندش، یا اینکه غش کرد یا اینکه بعد از خوندن اون مجله باورکرد که سرطان داره! یا اینکه نهایتاً که تموم حدسام غلط از آب در نیامد، لحظات آخر فکر کردم شاید از بالای چرخ و فلک بیافته!!! که این یکی هم عملی نشد و خیلی معمولی گفت حالا ببینیم سال دیگه چی میشه و… تموم شد! هیچ پیام اخلاقی واضحی هم آخرش نشنیدیم!

این نظر من بود.
بازم تشکر

22 | عباس

مهر ۲۹م, ۱۳۸۷ at ۲:۴۰ ب.ظ

Avatar

الان احوال من شده همون به هوای پسته آمد و بر شکر افتاد. برای یک مطلب صفحه اول دو در دو امدم و یک کتاب عالی برای همسفری امشب تاریکی کوپه قطار پیدا کردم.
به اندازه لذت خواندن این کتاب متشکرم.

Leave a Reply


UserOnline


درباره

“وبلاگ گروهی دودردو doxdo.net” در مهر ماه ۱۳۸۵ آغاز به کار کرد‌ه‌است و عضویت و نوشتن در آن برای همه آزاد است. کافی است ثبت نام کنید و آغاز کنید. خوانندگان وبلاگ گروهی دودردو منتظر شما هستند. از اینجا شروع کنید...

آبان ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« مهر    
 ۱۲۳
۴۵۶۷۸۹۱۰
۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷
۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴
۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰