وبلاگ گروهی دودردو

۲۲ دی, ۱۳۸۸

من و تجربه زندگی دوم

نوشته: ماندانا در: اينترنت| شخصی

یک آرزوهایی هستند که من اسمشون رو میذارم آرزوهای کپک زده. زمانهایی هست که آدم به دلایلی یک آرزویی داره. این آرزو در زمانی که باید برآورده نمیشه. آدم هم ناامید میشه ولی همیشه این حسرت حتی وقتی یادش نیست ته تهِ دلش هست که اگه میشد چی میشد. حسرت این نشدن ها آدم رو میتونه مریض کنه. بی که بخوای حسرت بخوری. میدونید چی میگم؟ اینان اون آرزوهای کپک زده که دل ادم رو هم کپکی میکنن!
حالا من یک زمانی، تو بگیر ده سال پیش، کمی اینور اونورتر دلم میخواست برم و دل بکنم از هر چه هست. برم یه جایی که کسی منو نشناسه، کسی رو نشناسم. بِبُرم از هر چه گذشته بود و دوست و آشنا و برم اینبار برای خودم به میل خودم متولد بشم. یه چیزی تو مایه های همون “شروع تازه”، خیلی کلیشه ای، خیلی سینمایی! آدم های تازه، زندگی تازه، فضای تازه، منِ جدید و الخ! ولی نشد، یه چیزی بود در حد محال. ما موندیم و حسرتِ خیال خامِ سال های نوجوانی و جوانی. بعد هی گاه به گاه که زندگی سر ناسازگاری میذاره باز فکری میشم که آخ، اگر شده بود! کاش میشد. سالها میگذره و من هنوز فکر میکنم واقعا میخوام همچین چیزی رو.
***
از وقتی که درباره second Life شنیدم دلم میخواسته برم سرکی بکشم ببینم چه خبره اون تو. ولی این کار رو نکردم تا همین چند وقتِ پیش که از سر بیکاری رفتم توی سایت رجیستر کردم و اپلیکیشن مورد نظر رو نصب کردم و وارد یک جزیره مجازی شدم. جزیره ای که قرار بود توش درباره زندگی جدیدم یاد بگیرم قبل از اینکه وارد دنیای واقعی زندگی دومم بشم.
بعد از اینکه کمی با محیط جدید آشنا شدم و جو جزیره آموزشی برام عادی شد و با کمک یکی از ساکنین فهمیدم چی به چیه، نگاهی به خودم انداختم. من توی زندگی جدید چی رو میخواستم تغییر بدم؟ بی اختیار تا جایی که ممکن بود سعی کرده بودم آواتار مثل خودم باشه، از اسم بگیر تا رنگ مو و مدل لباس پوشیدن و جنسیت و همه چیز. داشتم دوباره همونی که هستم رو میساختم. جلوی بردهای تبلیغاتی که ایستاده م تا وسائل مورد نیاز رو تهیه کنم، حتی حاضر نیستم یک سبک دیگه لباس بردارم، نه حتی برای توی کمد. هیچ چیزی جدای از آن که در واقعیت میکنم نکردم.
آدم ها! با همون هایی که در واقعیت ممکنه حرف بزنم حرف میزدم و از همون هایی که در واقعیت ممکنه پرهیز کنم پرهیز میکردم. واکنشم در مورد پیشنهادهای مختلف همونیِ که در واقعیت هست. همون قدر که در واقعیت حرف گوش نکن و بی طاقت هستم اونجا هم بودم. برای همین علی رغم توصیه های قبلی یک خیرخواهِ ساکن جزیره برای عدم ترکِ جزیره قبل از آشنا شدن با همه چیز، جزیره رو ترک کردم. جزیره ای که میدونستم ترک کنم دیگه برگشتی وجود نداره. و زود پشیمون شدم. درست عین واقعیت. و دلم خواست از نو شروع کنم. بازم عین واقعیت! از این شهر به اون شهر و از این کشور به اون کشور رفتم که یه جایی برای زندگی پیدا کنم. نشد. اصلا میلی به زندگی جدید نداشتم. میلی به ارتباط برقرار کردن با آدم های جدید، به آدمِ جدیدی بودن نداشتم. همه ش هم ناخواسته. دلم یک جای آشنا میخواست، آدم آشنا. اصلا چرا باید میبریدم؟
***
مسخره ست ولی همین تجربه ی کوتاهِ Second Life درس بزرگی بود برای من که خودم ممکن نبود به این راحتی ببینمش! این که من در زندگی ای که برای خودم ساختم (ساخته شده!) چیزی و چیزهایی دارم که نمیخوام از دست بدمشون! بدون اونها بقیه چیزها بی معنی میشه. اما اون آرزوی کپک زده تهِ دلم باعث میشد داشته هام رو درست نبینم. همه ی داشته هام رو موقت در نظر بگیرم و لذتشون رو با تمام وجود لمس نکنم. کاری ندارم که آیا اگه اون موقع، اون ده سال پیشها، آرزوی محال برآورده میشد الان وضع چه بود، بهتر یا بدتر. ولی حداقل میدونم که دیگه اون آرزوی الانِ من نیست و باید حسرتش رو انداخت دور، قبل از اینکه زندگیت رو حروم کنه.
***
طولانی شد. این یه نوشته شخصیِ و در مدح یا نکوهش دنیای خیالیِ second Life نیست. من باز هم ممکنه برم اون تو. ممکنه که اینبار تلاش کنم یک جور جدید باشم. ممکنه باز هم کنجکاوی کنم یا هر کار دیگه. ممکنه معتادِ تجربه های جدید بشم. البته این دنیای مجازی فقط برای این بوجود نیومده که بری یک نفر دیگه باشی. فوائد بسیاری هم داره. مثلا آموزشی. گاهی توصیه میشه که برای یاد گرفتن بیزنس حتی برید و توی این محیط کار رو شروع کنید و تجربه کنید. هدف من هم از رفتن به اونجا فقط کنجکاوی بود و نه هیچ چیز خاصِ دیگه یا ساختن زندگی رویاییِ جدید. ولی توی همون تجربه ی کوتاهِ اول، یکهو این تلنگر بود که من رو به خودم آورد که چقدر میخوام همین خودم باشم با همه اون چیزهایی که دارم. نه هیچ کس دیگه نه هیچ جور دیگه.

درباره نویسنده:


ماندانا تا کنون 64 مطلب در این وبلاگ منتشر کرده‌است.
معرفی نویسنده:
ایمیل نویسنده: captain.blue@yahoo.com
آدرس مستقیم نویسنده: http://wp.doxdo.net/author/mandana
اشتراک مطالب نویسنده با RSS

۱ نظر برای "من و تجربه زندگی دوم"

1 | houshang

دی ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۲ ب.ظ

Avatar

اگر و مگر با هم ازدواج کردند ، اسم بچشون شد کاشکی … :) ) از شوخی گذشته بهر حال همه ما بنوعی اسیریم… اسیر اون چیزهائی که از اول در ژن مان نهادینه شده و گریزی از ان نیست ….و بهترین هنر ما برای ارامش در زندگی ، بکارگیری توانمان در تطابق با شرایط محیطمان است …. ببخشید فضولی کردم … :)

نظرتان را بفرمایید






XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>



  • MoHseN HoseiNi: vaghean filme bikhodi bod yani man bade az 2 roz download hamin ke tikehaye jelvehaye vije ro didam badm omad va tike tike ke rad kardm kole dastan d
  • امیر: قویترین سایت رستوران یابی تهران برای جستجو رستوران های مورد نظر
  • ع: salam. mishe lotf koni khodeto bishtar vasam moarefi koni? be Emailam befres. koja hasti ? kodoom shahr zendegi mikoni, chan salete, shoghlet, chie?
  • پرانتز: سلام من کتاب رو دانلود کردم البته از طریق یک وبلاگ دیگه که به اینجا لینک داده بود ،
  • پرتاب نیوز » Blog Archive » بانکی که برای همه هست، جز کارگران!: [...] دفاع از حقوق بانکی ها! | وبلاگ گروهی دودردو همین قدر بگم که میدونم نون کاری که می
  • parisa: manam az tehran liz hastam 09126024840
  • Pagoman: Outsiders didn inside straight blues band and pay

Iran's Explored Photos

    شازدهLost in Translation (Explored)...(Explored)Just the sunset (Explored)

درباره

“وبلاگ گروهی دودردو doxdo.net” در مهر ماه ۱۳۸۵ آغاز به کار کرد‌ه‌است و عضویت و نوشتن در آن برای همه آزاد است. کافی است ثبت نام کنید و آغاز کنید. خوانندگان وبلاگ گروهی دودردو منتظر شما هستند. از اینجا شروع کنید...

RSS H o t Z o n e

مرداد ۱۳۸۹
ش ی د س چ پ ج
« تیر    
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰۳۱