دیشب وقتی بهش گفتم چرا حاضری در مورد هر کسی؛ مشکلاتش، اشتباهاتش، درستی و نادرستی راهی که میره، راه حلهای ممکن و هر چیزی ساعتها حرف بزنیم اما بحث من که میاد وسط همش میخوای حرف رو عوض کنی یا میذاری میری؟
گفت: “چون در مورد تو من محکومم”
تقریبا جا خوردم! اصلا فکرش رو هم نمیکردم. همیشه فکر میکردم از شنیدن حرفهای من خوشش نمیاد، موضوع براش بی اهمیته و اصلا دوست نداره چیزی در موردش بشنوه، بیخودی جر و بحث کنه و وقت بذاره. هیچوقت منظورم از صحبت کردن متهم و محکوم کردنش نبوده. فقط دوست داشتم حرفم رو بهش بگم. دردم رو بگم. ازش بپرسم چرا در این مورد اینجور رفتار کردی. چرا اونجای کار پشتم رو نگرفتی. من فقط میخواستم همه چیز بین ما روشن بشه و این فرار کردنش دلگیرم میکرد. از کجا میتونستم بدونم در دادگاه درونش، به تنهایی، خودش رو محاکمه و محکوم کرده. از کجا میتونستم بدونم این چیزی که ناراحتش میکنه عذاب وجدانه و نه حضور و حرف من. از کجا باید ممیفهمیدم که از اعتراف فرار میکنه.
با این حال باز هم حاضر نشد چیز بیشتری بگه. یک معذرت خواهی و این که کاری برای جبران یا اصلاح وضع از دستش ساخته نیست، تمام اون چیزی بود که گفت. و این چیزی نبود که من میخواستم. من دوست دارم این اتاق تاریک رو با چراغ گفتگو روشن کنیم. پنجرهاش رو باز کنیم تا توی هیچ گوشه تاریکی چیز آزار دهنده ای نمونده باشه. من دلم میخواد نگفته هام رو بگم. و وقتی میگم تو باشی که بشنوی. دلم میخواد نگفته هات رو بشنوم. با من حرف بزنی. نه تو نشنیده حرفهای منو میدونی و نه من نشنیده حرف تو رو میدونم و تا وقتی حقیقت حرف و درون هم رو ندونیم نمیتونیم قضاوت کنیم.
چرا گاهی موقع اشتباهات از توضیح دادن فرار میکنیم؟ از گفتگو و حل کدورت ها فرار میکنیم؟ آیا وضعیت به این صورت بهتر میشه؟
دنیا از نگفتن خرابه!