تنهایی و دست در جیب، آرام، آرام خیابان را پائین میآیم. دانه های برف یکی، یکی به صورتم برخورد میکنند. گاهی شدیدتر، گاهی آهستهتر. ذوب شدنشان بعد از تماس با پوست لذت بخش است. بعضیها هم مقاومترند، شاید هم صورت من یخ زده. سعی میکنم سرم را بالاتر بگیرم و دهانم را باز کنم. سیاهی شب خوب وقتیست برای این کار، کسی نمیبیندت. و این گونه حس کودکانهی خوردن دانههای برفی که از اعماق آسمان میآیند، از نگاه سنگین رهگذران در امان است. چه کسی اهمیت میدهد؛ شاید این آخرین برف زمستان باشد.
همه عجله دارند. فکر میکنم بزرگترین مشکلم را پیدا کردهم. من دوست دارم قدم بزنم و جامعه دارد میدود. حالِ کسی که راه میرود را در میان جمعیتی دونده تصور کنید. یا باید زیر دست و پا له شود، یا همپایشان بدود. اما من مقصد را نمیشناسم. هیچ کس مقصد را ندیده. پس این همه هیاهو برای چیست؛ برای سراب؟ از جادهی زندگی خارج میشوم. عجلهای ندارم. پایانِ خط، پایان عمر من است. نمیخواهم تمام زندگیم را دویده باشم بی آنکه چیزی درک کنم. راه میروم و تماشا میکنم.
از دکهای سر راه، Twix میخرم. یک قسمتش را می خورم، آن دیگری برای کیست؟ جمعیت بیتوجه و به سرعت در حال گذر است. کسی برای شریک شدن یک Twix فرصت ندارد. همهش میشود سهم خودم. هیچکس نمیخواهد در یک شب برفی زمستان، قدم بزند و همراه با دانههای ریز برف شکلات بخورد. کارهای مهمتری هست، خیلی مهمتر لابد، آنقدر که در درک من نمیگنجد. چیزهایی مهمتر از خودِ زندگی!
وایسا دنیا، وایسا دنیا، من میخوام پیاده شم!
—
جهت حفظ کپی رایت: وایسا دنیا عنوان یکی از ترانههای آلبومی به همین نام از رضا صادقی است. (لینک دادن و وام گرفتن به معنای Fan بودن نیست!)



