ما یک روز همینطور که داشتیم طی طریق میکردیم و خیلی هم سرمان به زیر بود، یکهو چشممان خورد یه یک عدد اسکناس خوش آب و رنگ که روی زمین افتاده بود. داشتیم با خودمان کلنجار میرفتیم برش داریم یا نه، که تا به خودمان آمدیم دیدیم اسکناس مزبور در دستمان است و داریم فکر میکنیم با آن چه کنیم. در همین افکار بودیم که دیدیم جلوی در یک کازینو ایستادهایم! جای شما خالی رفتیم تو و کلی بازیهای متعدد کردیم، هی پولمان زیاد شد، هی کم شد، همبازیها کُری میخواندند و ما هم جوابشان میدادیم، از خانه پیغام پسغام میفرستادند که زود برگردید، گاهی هم تهدید میکردند لازم نیست برگردید از همانجا خرجی ما را بفرستید، خلاصه به همین منوال یک چهارده روزی آن تو برای خودمان میپلکیدیم و عشق و حال میکردیم. بعد دیگر مزه نمیداد، از کار و زندگی خودمان هم افتاده بودیم، مایه تیله هم که هیچ وقت آن قدری نشد که بتوانیم باهاش کسب و کار درست و حسابی راه بیاندازیم. این شد که بالاخره از آنجا هم آمدیم بیرون و چون اگر مال حرام داخل جیبمان باشد شب خواب نداریم، فورا یک صندوق صدقات پیدا کردیم وبا بزرگواری تمام اصل مبلغ را(+ یک چیزی هم روش) انداختیم تویش! آن خُرده ریزههایی هم که از قِبَلش در کازینو بدست آوردیم برمیداریم جهت مخارج ۱۴ روز نگهداری مفت و مجانی اصل مبلغ! بعد هم شب بالاخره رفتیم خانه و سر راحت به بالین گذاشتیم!
فقط یک نکته را به همه عزیزان عرض کنیم که اینقدر در پی تحلیل رفتار ما نباشند و بیخود وقت گرانبهایشان را هدر ندهند! ما خودمان میفهمیم چه میکنیم!



