فکر میکنم از نادر دفعاتی باشد که در کمتر از یک ماه سه بار سینما رفتهام! حالا هم میخواهم این سه تا را در یک شات خلاصه کنم و به خورد خوانندگان بدهم!
خون بازی
از بین فیلمهایی که در حال حاضر روی گیشهها هست، فقط به یکی میشود واقعا عنوان فیلم داد؛ آن هم همان خون بازیست و بس! تلخ و پر احساس است و با وجود اینکه تنها دو بازیگر اصلی از ابتدا تا انتها با شما هستند، تمام وقت روی صندلیتان خواهید نشست، با چهرهای که هر از چندی برای همراهیِ قهرمان از درد و غم مچاله میشود! این روزها کم پیش میآید بینندهی صرف نباشی و فیلم تو را درون قصه بکشد و درگیرت کند.
خون بازی با صحنهی نسبتا شادی شروع میشود؛ از جنس صحنههایی که بیشتر فیلمها با آن پایان مییابند. رقص رادان با عروسکی که لباس عروس به تن دارد و شادیِ و شوخی مادر و دختر از تماشای آن. ولی خیلی زود میفهمید که قصه قصهی درد است؛ قصهی اعتیاد. دختر جوانی لبهی پرتگاه اعتیاد ایستاده و درست از همان آغاز است که دلتان میخواهد همراه مادر بتوانید این جوان را ترک دهید! از هر پیشرفتی خوش حال میشوید و هر پسرفتی دلتان را به درد میآورد.
باران کوثری خیلی عالی استیصال دخترک ته خطی را نشان میدهد و میفهمی که اعتیاد چطور توان و اراده و تفکر را از قربانیاش سلب میکند.. صبوریِ مادرِ دختر در طول فیلم تحسین برانگیز است و حتی گاهی به تماشاگر هم منتقل میشود. در صحنهی جاده، جایی که فکر میکنی در مقابل التماسها و بدقلقیهای فرزندش تسلیم شده و آن آخرین موجودی دختر را که پنهان کرده بود، رو میکند، کم مانده فریاد بزنی “مقاومت کن، بهش نده”! که با پرت کردناش به جایی که دختر نمیتواند پیدایش کند، خیالت را راحت و دلت را خنک میکند!
به وضوح در کل فیلم هیچ رنگی دیده نمیشود مگر در آخر فیلم که پرتقالهای نارنجی را روی درخت میبینیم و قرار است نوید یک زندگی تازه را بدهند و به قولی زندگی شیرین میشود باشد، اما تلخی فیلم را با یک من عسل هم نمیتوان هضم کرد! برای همین اگر به تماشای فیلم میروید چند نکتهی ایمنی را رعایت کنید! اما پیش از آن دلم می خواهد بگویم کاش همهی جوانها به دیدن خون بازی میرفتند.
نکات ایمنی:
تنها یا دو نفری سینما نروید! سعی کنید یک لشکر آدم باشید همراه چندتا بذله گو که بعدا جو فیلم نگیردتان!
ترجیحا یک زمانی نروید که وقتی از سالن سینما خارج شدید هوا تاریک شده باشد و باز هم از دیدن رنگها محروم بمانید!
پیشنهاد میشود بلافاصله برای سانس بعد یک فیلم کمدی آبگوشتی ببینید!
اما از بین فیلمهای خندهدار حاضر دو تا را دیدم که از همینجا یک گذری هم به این دو میزنم:
اخراجیها
اخراجیها اصلا آنطور که میشنیدم جنجالی نبود! یعنی اگر نام کارگردان را از فیلم حذف کنی، میشود یکی از همان کمدیهایی که همیشه یکیشان روی پرده است، با این تفاوت که اینجا شعاع دایرهی قرمز رنگ کمی بلندتر از معمول است. یکی از (شاید) اشتباهاتی که در برابر آثار هنری و ادبی دارم این است که به خالق اثر توجه نمیکنم، حتی کتابهایی را خواندهم که نام نویسندهشان را نمیدانم!! مثال میزنم: رضا امیرخانی شخصیت مطلوب من نیست و با بسیاری عقایدش که حتی بعضا به آثارش هم منتقل میکند مخالفام، اما هر وقت و هر کجا که بحث پیش بیاید از «منِ او» دفاع میکنم، چون به خاطر نثر متفاوتش خیلی دوستش داشتم. خود اثر مهم است. برای همین هم خیلی سعی کردم که بدون پیشداوری و بدون توجه به اینکه کارگردان کیست به دیدن اخراجیها بروم، اما نمیشد! کارگردان خودش را در فیلم نشان میداد! مدام به این فکر میکنی که چطور چیزهایی (مثل آرایش غلیظ بازیگران زن) که قبلا بهشان حمله میکردند اینجا برای استفادهی شخصی مباح شدهند؟!
اما گذشته از همهی اینها، نقد فیلم کمدی سخت است (چه برسد کمدی-ارزشی باشد!) چون هر چیزی زیر لوای ژانر توجیه پذیر میشود. مثلا چطور میشود گفت سال ۶۷ کجا این قدر در کوچه پس کوچههایی که از محلههای فقیر هم به نظر میآیند، پوسترهای تمام رنگیِ شهدا میچسباندند؟ یا دختران دمِ بختِ، بخت برگشتهی آن سالها، کی میتوانستند خیلی راحت توی کوچه برای خواستگارشان عشوهی شتری بیایند؟ کدام مطربی درب مسجد مینشیند و مینوازد آن هم سال ۶۷؟ اینها موارد را شاید من خوب به خاطر بیاورم ولی دیگر جبهه نرفتهام، خود کارگردان حتما بهتر میدانند که آیا آن موقعها برای رفتن به جبهه کسی را اینطور گزینش میکردند یا این که دورهی آقازادههای ریاکار شکم گنده آغاز شده بود یا نه؟ زنهای فیلم هم که اندازهی یک جلبک فهم و شعور نداشتند و تنها عروسکهای برانگیزانندهای بودن که مردان برای وصالشان حاضر به هر کاری هستند!
بیچاره مانا نیستانی که به خاطر یک نمنه، اینقدر زندانی کشید و خلقی را ماهها از نان خوردن انداخت! لهجهی اکبر عبدی و اینکه اینجا در نقش احیا کنندهی لطیفههایی با جملهی آغازین «یه روز یه ترکه…» ظاهر میشود را چرا کسی توهین قلمداد نکرد خدا میداند! من کلا با کمدی میانهی خوبی ندارم، شاید در حالت عادی به ترکِ دیوار هم بخندم اما اگر قرار شود چیزی ادعای خندهدار بودن داشته باشد، ناخودآگاه جدی میشوم و میگویم حالا اگر راست میگویی بخندانام! از انصاف نگذرم اخراجیها خیلی جاها موفق بود و توانستم از ته دل بخندم. کار بازیگران گروه اوباش روی هم رفته خیلی خوب بود. به نظرم بزرگترین ضربه را به فیلم همین نقش مثبتهایش زدند! یک سری از بازیگران ارزشی سریالهای دست چندم تلوزیونی با همان شعارهای همیشگیشان در مقابل یک گروه کمدین حرفهای واقعا انتخاب تو ذوق زنی بود!
فکر می کنم بیخود گیر دادهام به فیلم، خب از کمدی چه انتظاری میشود داشت؟ قصه هم قصه است دیگر قرار نیست همه چیز رئال و عین حقیقت باشد که! اما تقصیر من نیست، وقتی کارگردان اینهمه سر و صدا میکند و از سیمرغ نگرفتن عصبانی میشود، فیلم را طوری میبینی که شاید واقعا چیزی دارد که اینچنین لایق جایزه است. ولی من که چیزی ندیدم، اگر این همه جنجال به پا نمیکردند خیلی راحت میشد به فیلم احترام گذاشت، ولی هرگز به پای فیلمهای خوشساختی مثل مارمولک یا لیلی با من است نمیرسد.
مهمان
گفتم که کمدیها را نمیشود (نمی توانم) نقد کرد (کنم). اینجا هم نمیشود به سوتیهای فیلم گیر داد و گفت چطور هتل هویزه و آبمیوه فروشی سعادت آباد در یک خیابان هستند یا اینکه اتوبوس سرگیجه نگرفت بسکه دور یک میدان چرخید؟ راستی آن اتاق ۴۰۴ هتل توی خانهی محترم خان چه میکرد؟ بگذریم، این گافها جزئی از فیلمها هستند که خارجی و ایرانی هم ندارد.
در مهمان با داستان یک دختر ساده لوح و بهتر بگویم خنگِ خارجی مواجهایم که برای ازدواج با نامزد ایرانیاش یک سفر می آید به کشور گل و بلبل ما. قبل از ملاقات با خانوادهی داماد یک دوست حسود فیلم بدون دخترم هرگز را به او نشان میدهد و به این ترتیب دیدش نسبت به ایرانیها بد میشود و فرار میکند و در تهران گم میشود. امین حیایی (خودش نامزد دارد) در نقش یک راننده تاکسی است که یک روز تمام این دختر را اینور و آنور میبرد تا به نامزدش برساند و قرار است این دختر در این یک روز که با آدمهای مختلف برخورد میکند پی ببرد که ماها مردمان شریف و خوبی هستیم و آخرش هم همین میشود. فقط ما نفهمیدیم که چطور با دیدن مردانی هیز و زنانی وحشی که همه قصد ناموس و جانش را دارند، این دختر رام میشود و سر عقل میآید؟!
برعکس اخراجیها که با وجود یک گروه کمدین مورد بمباران لطیفهای بودید، اینجا امین حیایی به تنهایی تمام بار طنز فیلم را به دوش میکشد، طوری که اگر امین حیایی را حذف کنید، فیلم حتی یک لبخند هم به لب بیننده(ای که من باشم!) نمیآورد از بسکه باقی بازیگران نچسب هستند! در نهایت هم به سنت فیلمهای ایرانی، نه با یک عروسی که با سه عروسی و یک خواستگاری ضمنی تمام میشود! و تو میمانی و خستگی از تکرار ملال آور سوژهها و تیپها، گرچه هنوز بعضیهاشان هنرمندانه در دورهی قحط لبخند جواب میدهد.
نتیجه این که اگر نمیخواهید طیِ فیلم دیدن به فکر بروید و فقط میخواهید ساعتی بخندید؛ مهمان را ببینید. اما اگر می خواهید بیشتر بخندید و سعهی صدرتان هم زیاد است بخصوص در مورد سکتههای تو ذوق زنِ فیلم، اخراجیها را ببینید.



