ما یک روز همینطور که داشتیم طی طریق میکردیم و خیلی هم سرمان به زیر بود، یکهو چشممان خورد یه یک عدد اسکناس خوش آب و رنگ که روی زمین افتاده بود. داشتیم با خودمان کلنجار میرفتیم برش داریم یا نه، که تا به خودمان آمدیم دیدیم اسکناس مزبور در دستمان است و داریم فکر [...]
۰۷ اسفند, ۱۳۸۵
نوشته: ماندانا در: جامعه| شخصی
تنهایی و دست در جیب، آرام، آرام خیابان را پائین میآیم. دانه های برف یکی، یکی به صورتم برخورد میکنند. گاهی شدیدتر، گاهی آهستهتر. ذوب شدنشان بعد از تماس با پوست لذت بخش است. بعضیها هم مقاومترند، شاید هم صورت من یخ زده. سعی میکنم سرم را بالاتر بگیرم و دهانم را باز [...]
اصلا کار درستی نیست آدم در مورد مسائل همسایه هاش صحبت کنه. ولی نه شما اونا رو میشناسید و نه اونا شما رو! پس من بیگناهم. بحث هم اصلا خاله زنک بازی نیست. جدیه! مدت ها پیش یک همسایه جدید برای ما اومد که یک زن و شوهر جوان بودند و اینجا خونه ی بختشون [...]
دیشب وقتی بهش گفتم چرا حاضری در مورد هر کسی؛ مشکلاتش، اشتباهاتش، درستی و نادرستی راهی که میره، راه حلهای ممکن و هر چیزی ساعتها حرف بزنیم اما بحث من که میاد وسط همش میخوای حرف رو عوض کنی یا میذاری میری؟
گفت: “چون در مورد تو من محکومم”
تقریبا جا خوردم! اصلا فکرش [...]