آنقدر مردمکهایم به انتظار زل زدند
که پلکهایم سقوط کرد و نا امیدی بر قلبم چیره شد
دوست داشتن را بلعیدم و در خود دفن نمودم
حسی واهی آمدنت را در تخیلم زمزمه می کرد
پیکرم از رایحه ی سکر آور آرامش تهی شد
و تلخی سکوتی سرسام آور و حزن آلود طعم حضورت را از کامم ربود
طوق تنهایی به گردنم سنگینی می کرد
با چشمهای خیس، وجودم از شوق دیدار آکنده بود
اما
نیامدی…



