این بازیها وقتی تعدادشون زیاد میشه ،آدم رو یاد مدهای ریز و درشت فرهنگی دیارمون می اندازه،ولی چکار میشه کرد وقتی اقامت جایی مثل وبلاگستان رو پذیرفتی باید با بقیه رسم و رسومات اونهم کنار بیایی!
من به دعوت آیدا در پنجره،به قاب این پنجره(تاثیر گذارها) دعوت شدم و می خوام سنت شکنی کنم و کسی رو دعوت نکنم تا دیگرون تو دلشون بد و بیراه نثار من نکنند!!(البته من هم تو دلم از این کارها نمی کنم!)
از اول شروع می کنم یعنی از اولین چیزایی که یادم میاد:
-دایی پدرم یک ملودیکا برای تولد هفت سالگیم به من هدیه داد و شاید اینجوری تخم موسیقی البته نه از نوع فعال و منجر به موسیقی سازی بلکه انفعالی و شنیداری و سر سپردگی به موسیقی را در دل من کاشت!
-معلم چهارم ابتدایی خانم بالدی که برای اولین بار متوجه شد که من میتونم بی اختیار دست به قلم بشوم و بنویسم و اگه مداد و کاغذ کم نیاد شاید نشه جلوی نوشتنم رو گرفت!!!
-دایی بزرگم که دوره خلبانی رو گذروند و تاکید بر زبان انگلیسی یاد گرفتن محصول سخت گیریهای دائیمه که همیشه برای زبان بازخواستم می کرد و خوب نتیجه اش بد هم نشد!
-دایی کوچیکه ،دوست دوران کودکی و نوجوانیم که عادت به فیلم و سینما و همینطور فهم واقعی جبر و آنالیز و مخصوصاً دیفرانسیل و انتگرال رو همیشه مدیونشم!
-مردمداری و زبان چرب و نرم و جذاب رو مدیون پدرم هستم،بدون اینکه تحصیلاتی در مورد مدیریت ارتباطات داشته باشند به خوبی از عهده اش بر می آیند.
-تصور و تخیل بی پایان و امید به آینده و خستگی ناپذیری را از مادرم به ارث بردم.
-رقابت تحصیلی و مسابقه سالم رو از دوستان خوبم در دوران ابتدایی آرش رضوانی ،پیمان سخی پور،رضا غیایی و در دوران راهنمایی از مازیار ضابط و بهزاد سید فقیه یاد گرفتم و از اون به بعد دیگه هیچوقت چشمم به رقابت سالم روشن نشد، گویا ما ایرانیها بعد از کودکی دیگه از سلامت روح فاصله می گیریم!!
-نبوغ واقعی در هم دوره ایهایم را فقط یکبار در آرش رضایی دیدم و دیگر هیچ،اگه بشه گفت نابغه وجود داره فقط همون بود.
-چه گوارا،اوریانا فالاچی،موزارت،نیچه،ماکیاولی،مارکی دوساد و بسیاری دیگر نمونه کسایی بودند که شنای بر خلاف جریان رود را چون آنان دوست دارم.



