
بازی شب یلدای وبلاگستان یک تمرین تاریخی اجتماعی در بین جمع چند صد نفره یا به قول حق آب و گل دارهای لایه اوٌل!!! وسایر لایه های وبلاگ نویسی ایرونیه(جون مادرتون این وبلاگ نویسی رو کاستی و طبقاتی نکنین!!). گرچه هدف سلمان(پدر وبلاگ نویسی ایرونی!!) کاملاً ازپس پرده به در نیومده و هنوز تحلیل خودش رو اعلام نکرده و حدس و گمانهایی در مورد شباهت قضیه با اصول تشکیلاتی چپ های پیش از انقلاب(جامعه بی طبقه!) ویا با آئین عشاء ربانی در کلیساهای مسیحی(اعتراف به گناهانSacrament of Penance) هم هنوز کاملاً پررنگ نشده، ولی حقیقتهای تلخ و شیرین بسیاری با خودش داره که میتونه دستمایه پژوهشهای اجتماعی باشه و حتی یک تز دکترای آنچنانی!!:
اوٌل: اینکه ما ایرونیها به راحتی مقابل آئینه نمی شینیم! وقتی هم نشستیم اون چیزایی که باید ببینیم رو زیر سیبیلی در می کنیم!
دوٌم: مردم فروتن و متواضعی نیستیم و به قول یوسف عزیز از همین فرصت هم برای منم زدن استفاده می کنیم و معلوم نیست از کجا این قدر به دربازکردن نوشابه برای خودمون عشق می ورزیم؟؟!(شاید چون دیگرون برامون باز نمی کنند؟؟)
سوٌم: اینقدر انگاره های مذهبی و عرفی تو ذهنمون یک دو سه(همون میکسر مولینکسه!!) شده که تفاوت گناه، اشتباه، غریزه، میل و لذت رو از هم نمیتونیم سوا کنیم، همه رو یک بر چسب گوشت چرخی میزنیم و اصلاً نمی دونیم واقعاً برای کدوم کارمون باید سربلند باشیم و برای کدوم کارمون سرافکنده و پشیمون؟؟
چهارم: با اینکه علم روانشناسی، علم جدیدی نیست و بسیاری از تئوریهای کاربردی اون،روش مناسبی برای پاسخگویی به سوالات بدون جوابمون در مورد حقیقت وجودیمون هست، هنوز از اون برداشت دوا درمونی توسط جامعه ایرانی حتی روشنفکرهامون هم نشده.
پنجم: اینکه نمی دونیم و نمی خواهیم سعی کنیم بدونیم در رفتاری که می کنیم سهم خودمون، والدین، جامعه، آموزگاران و ساختار فرهنگیمون چقدره؟؟
همین چند روز پیش با یکی از همکارها در مورد نتایج عجیب و غریبی که این بازی میتونه داشته باشه صحبت میکردیم که جریانی رو تعریف کرد که طنز جالبی توش هست و امیدوارم سلمان خان!! قصدش اینجوری از آب در نیاد!!:
چندتا همکار تو یک اداره در ساعت نیم چاشت روزانه تو آبدارخونه مشغول چرت و پرت گفتن و خندیدن بودن و آبدارچی ساده روستائیشون هم داشته در حین رتق و فتق امورات آبدارخونه به حرفهاشون گوش میکرده که یکی از کارمندها رو میکنه به بقیه و با چشمک زدن شروع میکنه: من بچه که بودم تو دهاتمون ترتیب یک الاغی رو دادم! یکی دیگه: منو یکروز تو مدرسه چندتا همکلاسی قلچماق گرفتن بردن تو دستشویی و خدمتم رسیدن…اون یکی دیگه هم از فتوحات افتخارآمیزش در سربازی گفت تا همه هر کسی یک اعترافی در مورد خردسالیش کردو همه ساکت شدن و بر بر آبدارچی رو نگاه کردن..آبدارچی که خیالش راحت شده بود همه پته هاشون رو آبه با کمی من من کردن گفت: والا منم بچه بودم و رنگ و رویی داشتم یک روز پسر کدخدا با پس گردنی بردم زیرزمین عمارت اربابی…. و باقی قضایا!!!!!که همه همکارها در حالیکه قهقه میزدند برای این بدبخت بینوا دست زدند…..!