
سی و پنج سال پیش همچین روزی، در شیراز زایشگاه شوشتری سر باسکول نادر با وزنی در حدود ۲کیلوگرم!! متولد شدم و به خاطر یکی دوهفته تعجیلی که در تولد داشتم اینقدر ریزه میزه بودم که لباسهای سیسمونی به دردم نخورد و موقتاً از لباس سایز عروسک برام استفاده کردند!
پر جنب و جوشی، شتابزدگی و خلق و خوی نا آروم از همون بچگی با منه!،در مهدکودکمون برای آسایش سایر نوباوه گان عزیز برای ساعتهای متوالی در طاقچه مرتفعی ایزوله میشدم تا بقیه بندگان خوب خدا نفسی بکشند!، روز اول مدرسه مادرم کیف مدرسه رو برام مرتب کرد و گذاشت پشت کولم و گفت: خوب پیمان جان مدرسه تون رو که بلدی؟ همون پشت کودکستانتون.. و من راهی کلاس اول ابتدایی شدم!، عجیب ترین چیز لحظه ورود به مدرسه جمع پدر و مادرایی بود که با بچه هاشون خصوصاً کلاس اولیها تا سر صف و حتی سر کلاس اومده بودند و من فکر میکردم چه کار لوس و بیمزه ایه، مدرسه رفتن که دیگه این همه داداردودور نداره! و از همون لحظه از بچه های گریه کن، لوس و آویزون بابا و ننه بدم اومد. اتفاق دیگه این روز، تحصیل در دو شیفت بود!!معلم کلاس اول شیفت صبح که خواهر بزرگه معلم کلاس اول شیفت عصر بود ، بعد از چند ساعتی تفکر در احوالات من به این نتیجه رسید که این موجود قابل هضم نیست و رسماً کم آورد و به مدیر شیفت صبح سپرد که من رو در اختیار شیفت عصر و آبجی حوصله دارترش بزارن!!، نتیجه اینکه خستگی دو شیفت پیاپی در مدرسه بودن در ساعت ۷ عصر باعث شد که در کمال تعجب پدر و مادرم در منزل بیهوش بشم و اونها خوشحال شدن که بلاخره پسرشون رو یک چیزی میتونه از پا بندازه!!!
۳۵ ساله که اتفاقات کم و بیش پر دردسر مشابهی، پر از تلخ و شیرین برام اتفاق میوفته و من گمون می کنم به رازی در همون لحظه تولدم مربوطه! ،تنها چیز مثبت وجودم که اطرافیانم این یکی رو انکار نمی کنن!، کنجکاوی و حرص برای دونستنه، سوالات من از خودم و دنیای اطرافم هیچوقت تمومی نداره و علیرغم دردسرهایی که برام داره چیز باحالیه!!، هنوز هم آماده قاطی شدن در هر جریانی که با کمی دونستن همراه باشه هستم و امید دارم تا لحظه آخر این یکی ازم سوا نشه!!



