سال۷۲ تو حیاط خوابگاه دانشکده، دم دمای غروب صدای ساز می اومد و ما جوونهای اون روز که دیدن ساز و هنرمندی با ساز رو داشتیم فراموش میکردیم، با عجله خودمون رو به زمین چمن اون غروب دم کرده رسوندیم و جوون کم سن و سالی رو دیدیم که نمی شناختیم و بنا به حدس از سال پایینی هایی بود که این روزها همه جای دانشکده ولو بودند و میخواستند هر چه زودتر با قدیمی ترها باب پسرخاله گی رو باز کنند!،قشنگ یادمه هنوز موهای صورتش هم کامل در نیومده بود و سرخی قشنگی روی لپهاش بود،ولی بی کردار خوب کمونچه میزد و اصلاً به سنش نمیومد که همچین دست و پنجه ای داشته باشه،طبق رسم و رسوم نانوشته محیطهای دانشگاهی کسی رو در اول ورودش تو خوابگاه تحویل نمی گیرند! ولی این ساز لعنتی باعث شد که جلو بریم احوالشو بپرسیم و یکهو پسرخاله بشیم!،بچه نظام آباد بود با مرام مشتی و اصالت قوچانی که اصلاً پنهانش نمیکرد و یجور راحتی و بی غل و غشی خاصی که تو خنده پر سر و صدا و جنجالی که همیشه در اطرافش به پا بود میشد دید،خیلی زود بنا به عادتش همه چیزو ریخت رو دایره، کیه، ازکجا اومده، بچه کدوم محله، شاگرد ساز کیه و و و……خیلی کتاب میخوند و همه چیز میخوند، عشق تئاتر بود و بهرام بیضایی و فیلم رگبار،ایکی ثانیه تو اون غربت جنوب با گروههای ساز و آواز شهرو گروههای تئاتری ریخت رو هم و شد یکپا هنرمند دانشکده و هر جا که میدیدیش سازش رو هم به اون سنجاق کرده بودند، عاشق همه جور تجربه کردن بود و مثل اجل از سر و کول زمونه بالا و پایین میرفت، بابت همین شلوغ کاریهاش بعضیها دوست داشتن دماغشو بسوزونن ولی به هر حال رفقایی پیدا میشدن که نذارن حق و ناحق بشه، یکسال به اصرارش تهران که بودم یک روز رفتم خونه اشون،یک خونه قدیمی ساز پشت زندان قصر با یک عالمه نقاشی پرتره زنونه کار پدرش که قلم موی خلاقی داره و فهمیدم که به اصرار پدر و مادرش که شرکت نفتی بودند رشته مهندسی رو انتخاب کرده و الحق و الانصاف دانشجوی خوبی بود و به موقع هم درسشو هم تموم کرد ولی دیگه زیر بار شرکت نفت رفتن و کارمند شدن نرفت، رفت دنبال دلش، بعد از فارغ التحصیلی جسته گریخته می شنیدم که کار تئاتر و سینما رو شروع کرده، نمایشنامه مینویسه و پاش به گروهای نمایشی باز شده، و دائماً در طول سال تو سنگلج،تئاتر شهر و فرهنگسرای نیاوران یا داره کارگردانی میکنه یا بازیگری، جوایز زیادی از جشنواره های متعدد داخلی برده که شاید خیلی از دانشکده هنر رفته ها هم به خواب نبینند، بعد از جوایز جشنواره تئاتر فجر دیگه مثل روز روشن بود که سیمش به سیم موفقیت اتصالی کرده و ورودش به کارهایی مثل آن که دریا می رود ۱۳۸۵، به نام پدر (۱۳۸۴)، پابرهنه ها در بهشت (۱۳۸۴)، خیلی دور، خیلی نزدیک (۱۳۸۳) و کار و تجربه کنار هنرمندهای خوب بلاخره امسال و همین دیشب در پایان جشنواره فجر سیمرغ بلورین نقش مکمل مرد رو برای پابرهنه در بهشت برایش به ارمغان آورد، افشین هاشمی رو فکر نکنم بشه متوقف کرد و با توجه به سن و سالش پشتوانه خوبی برای هنرهای نمایشی ایرانه و میشه روزی رو دید که کن و اسکار هم ریز پاش بلرزن………
امروز از اون روزاست که جوونهایی مثل افشین که برخلاف آب شنا میکنن و خواست و آرمانشون به هیچ وجه کنار نگذاشتن باید جشن بگیرن،به افشین و خونواده محترمش تبریک میگم.
پ.ن: فراموش کردم از حضور موفق افشین تو سریالهای تلوزیونی بگم،نیمکت و کار پر مخاطب و زیبای تو گوش سالمم زمزمه کن ،افشین خصوصاً تو کار دومش به بلوغ بیشتری رسیده و داره خودشو با عنصر طنز بیشتر جا میندازه ولی نقشهای جدی تر با رگه طنز رو من شخصاً بیشتر تو کاراش می پسندم.




