فلاش بک: باران چه میبارید و چه نمیبارید! عصر چهارشنبه است و من مثل یک دنباله به پدر چسبیدهام. جلوی دوچرخه مینشینم و همراهش میشوم. چشم به راه یک کتاب فروشی، کافه، رستوران یا هر جای دیگری که پاتوق پدرم و دوستانش بود. عادت کردهام که هر وقت خواستم پیاده شوم پاهایم خواب بروند و هر وقت پاهایم خواب میروند آرزو میکنم کاش خودم هم دوچرخه داشتم. چند باری هم خواستم این آرزو را به واقعیت نزدیک کنم. ظهرها که پدرم میخوابید دوچرخهاش را به کوچه میبردم و سعی میکردم تا سوارش شوم و هر بار دوچرخه به زمین میخورد و میله ی رکابش کج میشد و به زنجیر گیر میکرد و من درمانده باید آنقدر با آجر به آن ضربه می زدم تا صاف شود. بعد دوچرخه را سر جایش میگذاشتم و خدا خدا میکردم که پدر از این سرقت کودکانه بویی نبرد. نه به خاطر کتک مفصلی که میخوردم … دیگر مرا همراهش به جلساتی که با دوستانش داشت نمیبرد. آنجا، همه دور یک میز بزرگ مینشستند و من حرفهای گنده گندهشان را میشنیدم. نمیدانم که چه حسی در آن حرفها بود که آنهمه شیطنت را چند ساعتی تعطیل میکرد و وقتی پدر مرا با خودش نمیبرد آنهمه گریه و زاری راه میانداختم. گریه گاهی وقتها کار خوبی است. کاش حالا هم میتوانستم مثل آن روزها گریه کنم. باران میبارد. امن و آرام. مثل همهی روزها و خاطرات کودکی و نوجوانی. اصلاً چرا آن روزها امنند؟ شاید اقتضای سن است و بی مسئولیتی. شایدهم حساب و کتاب نکردن است و روراست بودن.
امروز: آسمان و سیاه و سفید است با ابرهای آشوبزده و با نم نم باران. نشستهام وسط یک چاردیواری مشبک پر از کلمه. کلمههایی که طی چهل و اندی سال جمعشان کردهام. گاهی خودم کنار هم چیدمشان و گاهی هم چیده شدهها را خواندهام و بایگانی کردهام. حالا بعد از این همه سال، هر شب یکیشان یقهام را میگیرد. من هم سکوت کردهام. انگار یادشان رفته به خاطر خودشان بوده که ده سال آزگار آب خنک خوردهام و مثل یک پاکت پستی باطل شده، هزار و یک انگ بهم چسباندهاند… . بی خیال…
فلاش فوروارد: هنوز آسمان سیاه و سفید است. آشوب زده نیست ولی سیاه و سفید است. چرا گذشته رنگی نیست؟ شاید به خاطر عکسهای سیاه و سفیدی است که دروازهی ورودم به گذشته است. شاید به خاطر صفحات سیاه و سفید کتابهایی است که عشقهای آن روزگارم را رقم زدهاند. دلیل دیگری هم هست؟ شاید آن عکسها، کتابها و خاطرهها شرم بیشتری داشتند و شاید من از نسل شرمگینی هستم. نم نم باران … . باران چهل و چند سالگی ریتم عاشقانه دارد. مثل آن بارانهایی که هم هست - چون میبارد - و هم نمیبارد چون خیس نمیشوی… . زیر همین باران راه میروم، فکر میکنم و سکوت تلخم را میشکنم می نویسم … و همهی اینها یعنی هجوم بی لجام یادهای امن کودکی…
پ.ن: حتی آسمان نیز گاهی منفجر میشود آن زمان، ستارگان ، بر زمین می ریزند زمین و همه ی ما را سنگسار می کنند شاید که این انفجار ،فردا باشد. “برتولت برشت ”