اعدام صدام اونقدری برام اهمیت نداشت که بخوام در موردش بنویسم. دلیل این نوشته صحنهایه که ساعتی پیش از تلوزیون دیدم. درسته یه مدته که من اشکم دمِ مشکمه اما این صحنه به نظرم خیلی دردناک بود. مربوط به زمانی بود که مردم عراق با شادمانی مجسمهی عظیم صدام رو پائین کشیدند و تکه تکه کردند. بعد چند نفری به گردن مجسمه طناب بسته بودند و سرش رو روی زمین می کشیدند. پسر بچهای دمپائیهاش رو در آورده بود و به دنبال سر مجسمه میدوید و به تناوب با دمپائیهایی که در دست داشت به سر مجسمه میکوبید!
نه! عمرا! دلم برای صدام نسوخت. دلم برای مردم عراق سوخت که بغض کردم. اعدام صدام حق مردم خفقان زدهی عراق بود. اعدام صدام حق بازماندگان حلبچهست. اعدام صدام حق خانوادههای تکه پاره شدهی ایرانیه. اعدام صدام حق همهی آنهاییه که نفهمیدند جوانی در آوراگی چطور گذشت. با این همه اعدام صدام برای هیچ داغدیدهای حتی به اندازهی یک آسپرین بچه هم فایده نداره. اتفاقاتی که نباید میافتادند، افتادهند و همه غیر قابل بازگشت. زندگیهای له شده زیر سنگینی چکمههای استبداد هرگز ترمیم نخواهند شد. از ماست که بر ماست. تا نباشد فرمانبردار نیست فرماندهای!
میگویند انسانیت! میگویند حقوق بشر! کدام انسان؟ کدام بشر؟ تمام قربانیان این سالها بشر نبودند؟ انسان نبودند؟ چرا همیشه خون مجرمین رنگینتر از خون قربانیانشان است؟



