برای نوشتن دربارهی موضوعات ماه، همهش امروز و فردا کردهم. به این امید که اگر این را هم بدانم یا دربارهی آن هم بخوانم، بهتر خواهم نوشت. اما این روند هیچ گاه تمامی ندارد و اگر برسم، همیشه دقیقه نودیام. حالا هم با خودم قرار گذاشته بودم که حداقل پنج، شش فیلمی که برای دیدن کنار گذاشته بودم را ببینم و بعد ده فیلم برترم را فهرست کنم که مبادا چیزی از قلم بیفتد. در واقع میخواستم از این فرصت سه روز تعطیلی استفاده کنم که به هر دلیل نشد.
از آنجایی که عادت دارم اول کلی توجیه و توضیح بنویسم بعد بروم سر اصل مطلب (که دیگر بیشتر به حاشیه میماند تا اصل)، اینجا هم چنین میکنم! من زیاد فیلم ندیدهم! یعنی زیاد چیزی از فیلمهایی که دیدهام در ذهنم نمانده. خیلی وقتها فیلم میدیدم چون کار دیگری نمیشد کرد! برای انتخاب فیلمهای برترم هم خیلی مشکل دارم. فیلم های خوبم همه در یک دستهند و بدها در دسته دیگر. و خوب لازم به توضیح نیست که خوبها خیلی بیشتر از ده تا می شوند. من اصلا نمیتوانم فیلمهای مورد علاقهم را سوا کنم. این را بیشتر وقتی میخواستم پروفایل فلیکستر را ادیت کنم، کشف کردم و دست آخر هم از خیرش گذشتم!
نمیخواهم از زیر لیست کردن فیلمهایم در بروم، ولی خیلی بهتر میشد اگر فیلمهایی مثل رستگاری در شائوشنگ، مسیر سبز، سرگذشت شگفت انگیز آملی پولین، فهرست شاندلر، تصادف، مرحوم، نجات سرجوخه رایان و … را هم دیده بودم. ولی با اینحال شروع میکنم:
۱) پدرخوانده (هر سهتاش) کسی هست اینجا که پدرخوانده رو دوست نداشته باشه؟ اگر بود اونوقت من براش توضیح میدم که چرا دوستش دارم
۲) ماتریکس (این هم هر سه تاش) فارغ از همهی دیدگاههای صهیونیستی و صحنههای جنگ فضاپیماها که در قسمتهای آخری خیلی هم زیاده روی شده بود توش، کل فیلم فلسفهی خالص زندگی بود، عاشق اون انتخاب بین قرص آبی و قرمزش هستم! همین که اینقدر جذابیت داشت که بعد از سالها من رو پای یک فیلم اکشنِ علمیتخیلی بشونه یعنی بالاهای لیستم جا داره. البته از این هم نگذریم که با جلوه های ویژهش تحولی در این نوع فیلمها ایجاد کرد.
۳) زندگی زیباست – چقدر من بازیهای بنینی و اون پسرک رو در زمان اسارتشون توی این فیلم دوست دارم. تلاشهای رقت انگیز پدر برای اینکه پسر نفهمه که اونها زندانی هستند در عین حالی که میخندونتت، دلت رو هم کباب میکنه. گاهی یواشکی خودت رو جای پدر میذاری و میبینی واقعا تحملش رو نداشتی. فیلم برای من چیزیه برخلاف اسمش و همین قشنگترش میکنه، زندگی با همهی سختیها و بدبختیهاش، زیباست! اگر تو زیبا ببینیش.
۴) سینما پارادیزو – فیلمی که بتونه با احساسات من بازی کنه، یعنی معرکهست دیگه
۵) هوش مصنوعی – کمی زیادی تخیلی بود، این که با محبت چه کارها که نمیشه کرد. فیلمی در ستایش انسانیت از دست رفته! در هر حال میشه اسمش رو گذاشت پینوکیوی عصر جدید! من پینوکیو رو دوست داشتم، این پسرک ربات لوس و سمج رو هم.
۶) از محضر اساتید اجازه میخوام که فارست گامپ، ذهن زیبا و ویل هانتینگ نابغه رو در یک رده قرار بدم. نه این که همهشون مثل هم باشن، ولی یک جورهایی دربارهی آدمهایی بودند که به نظر نرمال نمیاومدن. آدمهایی که اگر کمی بیشتر هواشون رو داشته باشی قابلیتهاشون رو نشون می دن.
۷) حس ششم و دیگران رو هم با هم میارم. فیلمهایی که بدون خلق صحنهها و موجودات عجیب و غریب، کمی وحشت و دلهره برای بیننده به ارمغان میآرن و حتی شده تا چند ساعت بعد آدم رو درگیر میکنند رو دوست دارم.
بوی خوش یک زن – آلپاچینو بازی میکنه، دلیل از این بهتر
البته آلپاچینو برای من یعنی پدرخوانده و بقیهی فیلماش خیلی چشمگیر نیستند.
۹) بدو لولا بدو، ۲۱ گرم و بابل رو هم میچسبونم بیخ گوش همدیگه! شاید بخصوص اولی هیچ ربطی به دوتای دیگه نداشته باشه، ولی برای من اصلِ همهشون تاثیریه که اعمال و رفتارهای شخصی ما میتونه روی زندگی دیگران –حتی اونهایی که نمیشناسیمشون-داشته باشه. این که یک اشتباه، هرچند کوچیک، میتونه یک نتیجهی خیلی بد رو رقم بزنه و تا حد فاجعه پیش بره. مخصوصا لولا که به موضوعش زیاد فکر کرده بودم.تمام اگرهای ذهن آدم که اگر این میشد یا آن، حالا اینطور بود و آنطور! این فیلمها فلسفههای جالبی دارند.
۱۰) چه زود رسید به ده تا! موندم بگم ارباب حلقهها یا غلاف تمام فلزی؟! شما بگید
خوب من ۱۶ تا فیلم را در ده مورد نام بردم، بدون احتساب قسمتهای دیگر سه گانه ها! از همین الان مطمئنم که خیلی از بهترینهای خودم را به دلیل نداشتن حضور ذهن جا انداختهم. ولی فعلا اینها خودشان را به من تحمیل کردند! آخ! همین الان فهمیدم که پاپیون از قلم افتاده. در ایام نوجوانی داستانهای فرار از زندان برایم جالب بود، و همین علاقهها باعث شد الان کنت مونت کریستو جزو انگشتشمار کتابهایی باشد که دو بار خواندهم! اوه! بهشت برفراز برلین هم بود! یک فیلم وسترن هم دیده بودم که آخرش هم بد به جزای عملش میرسید و هم خوب برای حفظ قانون اعدام میشد! اسمش خاطرم نیست. اگر همینطور ادامه بدهم، کل فیلمهایی که دیدهم و در دستهی بدها قرار نمیگیرند را مینویسم! پس بهتر است بگذریم!
راستی یک کمکی میکنید؟! سالها پیش سینما چهار یک فیلمی نشان داد، قدیمی –شاید از آنها که سیاه و سفید بودهند و بعد رنگی شدهند، شاید هم مال آن زمانی که تازه دنیای فیلمها رنگی شده بود- تمش شاید شبیه فیلم بازی بود، شخصیتها به همراه بیننده در موقعیتهایی قرار میگرفتند که بعد از مدتی مشخص میشد دروغ بوده و البته دروغ بودن این موقعیت با وارد شدن به موقعیت دیگری – که بعدا مشخص میشد آن هم دروغ است – فاش میشد. این را هم بگویم که خلق موقعیتها کاملا کلامی بود.یعنی تنها چیزی که من بخاطر دارم یک صحنهی نسبتا طولانی پایانی در یک اتاق و دو شخصیت مرد بود که با هم صحبت میکردند، تمام این توهماتِ راست و دروغ هم از دل دیالوگها در میآمد. اسم فیلم را کسی نمیداند؟
البته خودم حدس میزنم شاید این باشد، اما چون حقیقتا یادم نیست جریان چه بود و این یکی را هم نمیدانم چه است، به هیچ وجه مطمئن نیستم.
خوب دیگر، بی جنبه بازی بس است، مطلب را تمام میکنم.
آقا میگم، ایرانی ها جا موندند
خیلی خوب بابا! رفتم!