تصور کن برای خوردن سحری و شروع یک روز روزهداری گرم و خوشایند، دیر بیدار شدهای و متاسفانه به فصل شکمچرانی در کنار اعضای محترم خانواده نمیرسی. چه میکنی؟
: “سحرخیزان گرامی، ۱۰ دقیقه تا اذان صبح باقیست.”
بیخیال معده و مری و حلق میشوی و حیا را -طبق معمول- میگذاری در کوزهی کذایی و قابلمهی برنج را یکجا میکنی توی حلق بینوایت -که تا یک هفته درب قابلمه توی گلویت گیر میکند- و دو تا لیوان هم آب رویش و بعد هم چای. خلاصه، در ده دقیقهی پایانی چنان طوفانی به پا میکنی که برزیل کدوم خریه. حالا که در یک وعده به اندازهی غذای سه روز همیشگیت خوردهای چه احساسی داری؟ احساس یک بندهی گرسنهی خوب و مقرب؟ یا یک کیسهی زبالهی پر از غذای دور ریختهی متحرک؟
خب، این یک راه است برای شروع یک روز روزهداری گرم و خوشایند اما، روزهداری کوچکترین جنبهاش گرسنگیست، کوچکترین وجهاش…
» این پست، با لایو رایتر نوشته شده و جنبهی تزیینی دارد. css اینجا را هم نشناخت و به شکل کاملا بدوی نوشته شد. سنهی قورباغه…



