“خدایا…زندگیم مثل یه پرونده شده…کل پرونده ام دست خودت. من نه عرضه شو دارم نه دل و دماغشو…خدایا شکرت که کس و کاری ندارم وگرنه شاید به این زودیها یاد تو نمی افتادم…من تو رو می خوام نه چیز دیگه ای رو…فقط دستمو ول نکن که تو شلوغی گم بشم. می ترسم…”
سرشو که میاره بالا به لرزه می افتم…تا حالا اتفاقی خدا رو کنار خیابون توی چشمهای پر از اشک یه پیرزن دیدی؟



